تبلیغات
...odyssey...
...odyssey...
سوتی در حد...
توصیه ی رئیس محترم آموزش و پرورش به دانش آموزان فرزانگان:
...در آخر من به شما می گم که،در هر زمان و مکانی، چشم و گوش و
 لب هاتونو به لب های مقام معظم رهبری بدوزید!!!!


...باور کنین نگاه من به شما،نگاه اعتقادیه!!!(آره جان عمه ی بزرگوارت!!)

 
پ.ن:در اینجا بود که دیگه از دست ما کاری بر نمیومد،کلا صف منفجر شد!
پ.ن:سوال کنکور 1390:ملاک برای انتخاب این رئیس دقیقا چی بوده؟؟
الف) ریش             ب) پشم                        ج) کم بودن مصرف آب توسط ایشان                  د) همه موارد(یه نسبتی هم داشته با احمت...)
نوشته شده توسط Odyssey در یکشنبه 2 اسفند 1388 و ساعت 07:44 ب.ظ [+] | comments

امتحانای لعنتی، از دیروز تا فردا!
بالاخره این امتحانای .... هم تموم شدن!
و اما خاطرات شیرین جلسات امتحان!! :
 
نشستیم سر جلسه، امتحان فیزیک داشتیم، مراقبمون دبیر فیزیک شهید بهشتیا بود! تو این روز فهمیدم، همیشه وضعیت بدتری می تونه باشه! صد رحمت به دبیر ماها! واقعا دلم به حال شهید بهشتیا سوخت! :D
وسط امتحان، شنیدیم صدای فجیع کشیده شدن دستمال کاغذی رو تخته میاد! سرمو آوردم بالا، دیدم آقا افتادن به جون تخته! :d  هیچی نگفتیم، یکی از بچه ها متوجه نشد که کار، کار همین دبیره است، یهو با یه لحن بدی گفت  این صدای چیـــــــــــه! یهو سرشو آورد بالا، دید کار دبیر فیزیکه، اون "چیه" تو دهنش خشکید، همه زدن زیر خنده! دبیر هم خنده ای کرد و انگار نه انگار که کسی اعتراضی کرده، با کمال خونسردی به کارش ادامه داد!!!
حالا بماند که یه سوالی هم بلد نبودن حل کنن


اینم چهره ی این استاد که توسط هنرمند گرانقدر شهید بهشتیا ، استــــــــــــاد مــــــــــــوزی به تصویر کشیده شده!:d

می خواستم ماجرا ها رو به ترتیب بنوسم، خودم که حافظه ندارم یادم بیاد چی داشتیم،خواستم برنامه امتحانیو نگاه کنم ، که خب خواهر جانم زحمت کشیده بود و پاره اش کرده بود از طرف من :D

بعضی از دبیرا ،مثلا دبیر فیزیک *** مون، خیلی مراقب بدی بود، سر امتحان ربان هم اومد اقتدارشو نشون بده، برگه از دست یکی کشید، که به کلی التماس برگردوند!
صحنه ی جالب این بود: بچه ها یکم سر و صدا می کردن سر جلسه، با یه حالتی این دبیرمون گفت : ساکت باشید، من جدیم ها!!برگه می گیرم ازتون!  ما فکر کردیم داره جک می گه! زدیم زیر خنده! بعد دیدیم نه، مثل اینکه قیافش جدی بوده اون لحظه! (قل مراد داره گریه می کنه! :D) فقط خدا رحم کرد ننداختمون بیرون :D

به این نتیجه رسیدم که با فکر تر و منظم تر از معاونای مدرسه ی ما پیدا نمی شه کلا! وسط امتحان فیزیک، نمونه سوال عربی پخش می کنن، البته ما می دونیم که این کارا همش به خاطر خودمونه، تمرکز هم سر امتحان اصلا چیزی مهمی نیست، هر کی گفته تمرکز لازمه، چرت گفته، برید از ناظمای ما بپرسید!! فقط مونده بود وسط امتحان یکی بیاد آدامس بفروشه!!

جالب ترین صحنه،سر یه امتحان دین و زندگی بود، بچه ها پای تخته، آیه رو به انگلیسی نوشته بودن!!! وقتی دیدیم داشتیم منفجر می شدیم،(البته اون آیه تو امتحان نیومدا! :D ) از اون بدتر این بود که ناظم گرامی اومد تخته رو نگاه کرد، گفت : خوب! تقلب هم که ننوشتن و ... !!! نفهمید!!


پ.ن: به دلیل طولانی بودن ماجرا ها، کوتاه مدت بودن و شاید کلا بی مدت بودن حافظه من، همینا رو فقط نوشتم!
پ.ن: دوران امتحانا احساس می کنم آزاد تر بودم! البته الانم دوران نقاهت امتحاناست! کاش همش تو این دوران نقاهته بودیم :D




نوشته شده توسط Odyssey در دوشنبه 14 دی 1388 و ساعت 10:45 ب.ظ [+] | comments

سینما یا...؟!
همانطور که می دانید ما در دوران لعنتیه امتحانات به سر می بریم،
به همین خاطر به فعالیت پرورش کپک در بلاگمان مشغول می باشیم!
و اما ماجرای این بار:
به علت تولد یونیک جان، دوستان بعد امتحان به مغزشان خطور کرد که به سینما برویم! ساعت10 صبح!!
تو کوچه واستاده بودیم، یه 206 اومد رد شه، مثل اینکه ما راه رو سد کرده بودیم، یک عدد پیرزن کولی و بیـــــــق(!!) ، شروع کرد به دری وری گفتن و فحش دادن به ما، که از جلو راه برید کنار و ...! ما چشمانمان 4 تا شده بود، که در این لحظه راننده ی نامرد سرشو آورد بیرون، گفت مرسی حاج خانوم!! چشمانمان به 8 عدد ارتقا یافت!! مرتیکه ی پررو! حالا اون پیرزنه مگه ول می کنه! هر چی از دهنش در اومد به ما و مدرسمون گفت! گفت: اینجا مدرسه نیست...!!!

پ.ن: دیوانه فکر کرده بود ما برای جلب توجه ، سر راه واستادیم!! خدا شفایش دهد!


در راه، گله ای پسر جلوی ما افتادند، ما از کنارشون رد شدیم، از پشت سر ما گاهی چرندیاتی ول می کردند، ما یه جا وایستادیم، اینا رد شدن و کلا فاصله گرفتیم، ولی اینقدر مثل مورچه راه رفتند، که دوباره رسیدیم بهشون!! حالا موندیم ازشون رد شیم، یا پشت سرشون بمونیم! نصفمون رد شدن! منم عزمم رو جزم کردم که با دوستام رد شم از کنار اینا، بعد گازشو گرفتم و رفتم! یهو دیدم جلوی اونام، ولی تنها!! دوستام جا موندن!!


پ.ن: پسرک های پررو، می گفتن اه! اینا چرا همش می چسبن به ما!! ()


و اما! رفتیم تو سینما! دیدیم فقط ماییم و 4-5 نفر دیگه!!
نشستیم، که مثلا فیلم ببینیم(نیش و زنبور بود، مزخرف هم بود!)
من تو بحر فیلم بودم که یهو دیدم ردیفمون منفجر شد!! از حالات بچه ها فهمیدم که بعـــله!! ظاهرا افراد حاضر(به جز دوستان من)، برای کار دیگه ای اومده بودند و به تنها چیزی که توجه نمی کردند، فیلم بود!! تنها چیزی که می تونم بگم اینه که حالم به هم خورد!

پ.ن: به دلیل مسائل اخلاقی، از بازگویی صحنه معذورم!!
پ.ن: متاسفم برای اون افراد و خانوادشون! عوضی ها ! با لباس مدرسه... دختر راهنمایی...
پ.ن:من دیگه سینما نمی رم! :D
پ.ن:می گم اسم سینما باید تغییر کنه ها!!



**یونیک تولدت مبارک!! از شانست هر وقت می رم مغازه، بستست!
**
نوشته شده توسط Odyssey در دوشنبه 14 دی 1388 و ساعت 11:08 ق.ظ [+] | comments

جاااان؟؟؟
سلام! اول عذرخواهی می کنم واسه این مدت طولانی که نبودم،
 یعنی بودم، ولی نشد بنویسم! بگذریم!
بریم سر اصل مطلب! :D
1.رو تختم بودم، گوشیمو گذاشتم بالا سرم، دختر خاله ی 3-4 سالم هم واستاده بود،
برگشت گفت: گوشی بالای تخت ضرر داره!!
چشام شد 4تا!! گفتم چی داره؟
گفت: ضرر!
من: حالا یعنی چی؟
اون: یعنی ... خدا دوستش نداره!! (منظور از شناسه ی  ِش، فرد گذارنده ی گوشی بر بالای تخت است!!)
من : ...!!!؟؟؟ :))


پ.ن: بچه هم بچه های قدیم!! والله!



2.سر کلاس تاریخ، چند وقت پیش، داشتیم بحث می کردیم سر اینکه ، آدما هر چیو واسشون ممنوع کنن، به سمتش گرایش پیدا می کنن.
یکی از دوستان اومد مثال بزنه، گفت : آره دیگه!! مثل همون فیلمه سوسمار!!چون ممنوع شد همه رفتن گرفتن دیدنش!
با چشای گرد برگشتم نگاش کردم،
من: چـــی؟ اون دیگه چیه؟؟
اون: سوسمار دیگه!! ندیدی؟؟
من: احیانا منظورت مارمولک نیست؟؟ :))


پ.ن:پرویز پرستویی خودکشی خواهد کرد! :D
پ.ن:البته یکم که فکر می کنم می بینم مارمولک و سوسمار خیلی هم فرقی ندارن!! :-"


3.مامانم می گه وقتی بچه بودی به استانبولی پلو می گفتی پلو آبی!!!


پ.ن: آبی و قرمز هم فرقی با هم ندارن همچین!! :-"

کلی نوشت: این روزها اتفاقاتی خفن دارد میفتد که کاملا باعث قاطی کردن من و به هم ریختن وضعیت عادی زندگیم شده! دعا کنین اگه می شه! :D

نوشته شده توسط Odyssey در شنبه 28 آذر 1388 و ساعت 05:04 ب.ظ [+] | comments

جالب انگیز ناک!
به نقل از دوستان، به قلم ادی:

دوست1:
شب عید قربان، ساعت 2 نصفه شب، با دختر داییم دو تا تفنگ ترقه ای برداشتیم، از پینجره به بیرون چند تا پشت سر هم شلیک کردیم، بعدش ملت ریختن بیرون، فکر کردن یکی تیراندازی کرده، داییم هم پرید اومد بالا، گفت بچه ها! چی شده؟ تیر اندازی کردن؟ سالمین؟
ما هم دیدیم اوضاع خرابه، شروع کردیم به گریه زاری که ای واااای!! ما می ترسیم، من خوابیم نمی بره و ...!!
یهو دیدیم پلیس هم اومده، ولی به نقشمون ادامه دادیم! (ماشالله رو نیست که!!)
بعدش هم با دختر داییم رفتیم تو اتاق، یه بالش گذاشتیم تو دهنمون(در نقش صدا خفه کن) انقد خندیدیم که داشتیم می مردیم!


پ.ن: من کــــــــــــف کردم!! این یه کار رو دیگه فکرشو نمی کردم بکنه! :D
پ.ن: خدایا ! من هیچ وقت به خودم جرئت نمی دوم از این غلطا بکنم!



دوست2:
رفتیم مغازه، چند تا بستنی گرفتیم، بابابزرگم خواست حساب کنه، 3 تا 50 هزار تومانی در آورد داد به یارو، اونم گفت: آقا ببخشید، 1900 تومان می شه!!!
بابابزرگم گفت: ببخشید، بفرمایید اینم بقیش!! یه دونه دیگه 50 هزاری در آورد داد بهش!!!!


پ.ن: دم بابابزرگش گرم!! معلوم نیست چقدر تا حالا از این پولا داده اینور اونور!
پ.ن: من حاضرم از این به بعد خرید های بابابزرگتو به عهده بگیرم :d


پ.ن : اون عکسی که گذاشتم تو 2 پست قبل، سر کلاس یکی از بچه ها برگشت به دبیر هندسه گفت : آقای م***زاده ، عکستونو دیدین؟؟ دبیر، با لبخند: کجا؟  دوستم: بلاگ ادی دیگه!!! 
در این لحظه می خواستم پاشم خفش کنم اون دوست رو!!
پ.ن: تولد یکی از دوستانه، تبریک می گم :D ایشالله به آرزوهایتان دست بیابید!

نوشته شده توسط Odyssey در سه شنبه 10 آذر 1388 و ساعت 08:44 ب.ظ [+] | comments

بچگی ادی
تلوزیون داشت یه برنامه ای نشون می داد، می گفت بچه ها تو سن های پایین علاقه به بازی با وسایل خونه دارن و با همه چی ور می رن!
به مامانم گفتم: من از این کارا نمی کردم، مگه نه؟
مامانم: نـــــــــــــه!! اصلــــــــــا!! فقط یه خورده عشقت این بود که کلت رو بکنی تو ماشین لباسشویی، بری تو کمد، دیگ و قابلمه ها رو بچینی رو مبل و گاهی هم ازشون به عنوان چهارپایه استفاده کنی تا دستتو بکنی تو پریز برق!
مامانم می گفت یه بار خوابیده بودم، دیدم دماغم می خاره !! چشامو وا کردم، دیدم یه پیاز گرفتی، ریشه اش رو داری می کنی تو بینی من!! :d 
می دونین که! کلا بچه آرومی بودم! اینا هم موردی پیش میومده، مگرنه من و این کاراااااا!!!


پ.ن: ادی بچه ی خوبیه خیلی!
پ.ن: ببخشید کوتاه بود!
پ.ن: کلا از کودکی خلاق بودم! استفاده از ریشه ی پیاز به مخ کی می رسید؟


نوشته شده توسط Odyssey در جمعه 6 آذر 1388 و ساعت 02:35 ب.ظ [+] | comments

نام مقدس ادی!

سر کلاس هندسه، دبیر جان که معرف حضورتونه، داشت یه سوالی رو حل می کرد، نوشت OD = BC !! ، نوشتن OD همان و برگشتن صورت همه به طرف من و باز شدن نیششان و ادی ادی گفتن همان! دبیر هم خندید و گفتند : ادی همون سگه تو گارفیلد بود دیگه؟؟
کلاس یهو منفجر شد!! دوستان عزیزگفتند :ادی اسم مستعار یکی از بچه هاست!اینبار نوبت دبیر جان بود که منفجر شن! بعدش گفتن : از جهت چرخیدن سرهای شما اصلا نمی شه فهمید که این اسم کی بود!! :D    
 البته بعد ملتفت شدند که اسم اصلی ادیسه است و به لطف دوستان به ادی تبدیل شده!

پ. ن: از کلیه دوستانی که دبیر هندسه ی مشترک با ما دارند تمنا می کنیم سر کلاس ایشان چیزی شبیه ادی نگویند، لو رفتیم رفت! 



 تو باشگاه نجوم، داشتم رسم بیضی رو یاد می دادم به ملت، یهو نخ پاره شد!! زدم زیر خنده، حالا مگه می شد جلو خودمو بگیرم! به زور و بلا یه چیزی گفتم پریدم رفتم پایین!

پ.ن: شانسو می بینی! یکی نیس به این نخه بگه چه وقت پاره شدن بود!
پ.ن: دوستام بهم پیشنهاد دادن تمرین نخندیدن بکنم! دلشون خوشه ها! :D

اضافه نوشت :

سر کلاس حسابان که تقریبا هیچ کس جرات نداره بخنده، یهو دیدیم یکی از بچه های بیرون، از پنجره ی بالای در کلاس، یه بسته پفک رو به طرز فجیعی تکون می ده !! یهو کلاس ترکید! اونایی که با آقای مو**ی کلاس دارن می تونن درک کنن صحنه رو!!

پ.ن:طبق تحقیقات ، خانم فریده بودند ایشون!

این هم از عکسی که گفته بودم می زارم، از دبیر هندسه(گذاشتمش تو ادامه مطلب)

ادامه مطلب
نوشته شده توسط Odyssey در جمعه 29 آبان 1388 و ساعت 04:55 ب.ظ [+] | comments

خوارزمی (2)
ادامه :

گفتم که پسر عمه ام رو هم دیدم اونجا، ولی مثل اینکه اطرافیانش متوجه نشده بودن من دختر داییشم!!
دخترایی که همراهشون بودن، روزی که تیم نوید مسابقه داشت، و منم اونجا بودم، بهم گفتن بیا تشویقش کنیم، بعد پرسیدن شما کی هستی؟ گفتم من دختر داییشم!! یهو دیدم زدن زیر خنده، گفتن ما نمی دونستیم!! فکر کردیم گیر دادی به نوید! غیرتی شده بودیم ، می خواستیم بیایم حالتو بگیریم!(شانس آوردم) .
وقتی نوید داشت با مامانش صحبت می کرد، بهش گفتم سلام برسون! مثل اینکه اینا هم با خودشون گفتن چه دختر پررویی! هنوز یه روز نیست اومده، سلام هم می رسونه، نوید رو هم با اسم صدا می کنه!
باهاشون رفیق شدم کلی! :d
آخه به من میاد...؟؟!!

تو خوابگاه بچه های گیر دادن بریم بیرون شام بخوریم، من و چند تا از بچه ها ، با اینکه خسته بودیم (شب قبلش فقط 2 دقیقه خوابیده بودم) ، مجبور شدیم بریم.
رفتیم تو (مثلا) رستوران، یه حس بدی پیدا کردم، به دوستام گفتم بچه ها به نظرتون غذاش مطمئنه؟ همشون داد زدن سرم که بابا یه شبه، نمی میری حالا! منم هیچی نگفتم! سالاد گرفتن و پیتزا! دوستم تا یه ذره از سالاد رو گذاشت تو دهنش، قیافش برگشت!! حالش داشت به هم می خورد! (سالادش چی داشت حالا! قارچ خام،پنیر پیتزا خام، یه کاهو رو از وسط نصف کردن انداختن تو ظرف! ) .
من تا پیتزا رو گذاشتم تو دهنم، اگه می شد درش میاوردم! خدا می دونه به چه بدبختی اون یه لقمه رو خوردم!! روشم یه شیشه نوشابه خوردم که مزش بره از دهنم!
نتیجه این بود که فقط الکی پولم رفت! حالم هم بهم خورد!
مسئولین عزیز از نگهبون پرسیده بودن غذای کجا خوبه؟ ایشون هم اینجا رو گفته بود! دست مسئولین درد نکنه واقعا!


در راه دانشگاه تا خوابگاه، چند تن از پسرای نمی دونم کجا(فکر کنم کرمانشاه) ، گفتن پایه ی دست زدن هستید؟ ما هم فکر کردیم منظورشون ابراز خوشحالی از بردن تو مسابقات اون روزه! گفتیم آره! اون یارو هم نه گذاشت ، نه برداشت، اومد یه آهنگ گذاشت، خودشم شروع کرد دست زدن و رقصیدن!! حالا ما هم از پررویی طرف کپ کرده بودیم، زبونمون بند اومده بود! خندمون هم گرفته بود! جالبه اونم از رو نمی رفت! بعضی از دوستان هم انگار بدشون نیومده بود همچین! (سوووت! :d)


تو اتوبوس (راه برگشت به ولایت)گوشیمو دادم به یکی از بچه ها که از رو آهنگ های yanni اش، cd بزنه!! اینم حواسش نبود، کل آهنگا رو زد رو cd!! وقتی آهنگا پخش شد، قیافه ی من دیدن داشت! می زدم تو سر خودم که آقا cd ر و در بیار! حالا مسئولمون هم لج کرده، می گه باید تا آخر گوش بدین!! نزدیک بود بزنم زیر گریه دیگه!!
مسئولمون کلا داشت می رفت رو اعصابم دیگه!!



پ.ن: نوید دیوونه یه کلمه نی تونست به اون بدبختا بگه من دختر داییشم؟؟ یه روز حرص خوردن کلا! :D
پ.ن: قابل توجه دوستان: نوید 1 سال از من کوچیک تره! :D
پ.ن: حالم از هر چی پیتزاست به هم خورد دیگه!
پ.ن: ببینم اگه چیز دیگه ای یادم اومد از سفر می نویسم! منتظر شماره های بعدی باشید، دوستان هم لطف کنن یکم در یادآوری کمک کنن! :D
نوشته شده توسط Odyssey در شنبه 16 آبان 1388 و ساعت 05:07 ب.ظ [+] | comments

خوارزمی (1)
سه شنبه 7 صبح راه افتادیم به سمت تهران، عده ای به عنوان شرکت کننده در خوارزمی ، و ما هم به صورت قاچاقی! برای کسب تجربه!
رفتیم و رفتیم تا بالاخره رسیدیم، مینی بوس آقایون هم نمی دونم چه مرگش بود که اینقدر لاک پشتی میومد، ما هم که کارمون این بود ببینیم آقایون خیلی عقب نیفتن ازمون!
خلاصه رفتیم خوابگاه ،
شب چند تا دختر اومدن دم در اتاق،(با لهجه ی خفن مازندرانی) گفتن خانما سشوار دارین؟؟
ما هم گفتیم سشوارمون کجا بود؟
یکی از اون دخترا گفت شما از فلان جایید؟ e؟ آقای نوری رو بهش سلام برسونین (اظهار آشنایی می کردن)، ما استادتونو هم می شناسیم! (در اینجا ما نمی خواستیم اسم استادمونو بگیم) یکی از بچه ها حواسش نبود گفت یعنی آقای ***(اسم استاد :d) رو می شناسید؟؟!! اونم گفت آره آره!! ما هم شروع کردیم به ماستمالی! گفتیم اون کیه؟ما الکی پروندیم تو هم می گی آره؟؟ استاد ما آقای حسینیه!! دختره گفت آره آره همون بود !! (در اینجا متوجه شدیم یک تختشون کمه!)
یکی از بچه ها ازشون پرسید شما باینری تونو تحویل دادید؟؟ (روبوکاپی ها همشون می دونن باینری چیه! یعنی اگه ندونن باید برن بمیرن!) 
یارو برگشت گفت : " ها؟؟ من باینری ماینری ندمبه *! من فقط دو بعدی کار می کنم!"
در اینجا اتاق ما از خنده منفجر شد و اونا هم فرار کردن!!
بچه ها دنبال server13 می گشتند، (اینو هم روبوکاپی ها می دونن چیه!) ما هم حدس زدیم که این مازندرانی ها نمی دونن چیه! شیطنت گل کرد ،
 رفتیم در اتاقشون، گفتیم server13 دارید؟
گفتن چی هست؟؟
دیدیم اینا واقعا حالشون خوب نیست! گفتیم: شما 2d (فوتبال دو بعدی) کار می کنین دیگه؟
گفتن : نه!! ما شبیه سازی هستیم!!
گفتیم :خب شبیه سازی چی؟؟
گفتن :دوبعدی!!
من دیگه نمی تونستم از خنده خودمو جمع کنم! گفتم: بنده ی خدا! 2d همون دوبعدیه!!
با توجه به اینکه احساس کردیم هر لحظه امکان داره بهمون حمله کنن، پا شدیم رفتیم تو اتاق خودمون!
20 نفر آدمو سیاهی لشکر آورده بودن، فقط تیم پسراشون حالیشون بود!


(به قول مصطفی) نمای اول:

تو راهروی طبقه 2 دانشگاه خواجه نصیر واستاده بودیم، منتظر اینکه نوبت مصاحبه ی بچه های rescue (شبیه سازی امداد و نجات) برسه!
یه دختره با اعتماد به نفس کامل یا بهتره بگم اعتماد به نفس کاذب، اومد جلو خودشو معرفی کرد، گفت ما اومدیم اول شیم، شما چی؟؟ ما هم یه نگاهی بهش انداختیم، گفتیم موفق باشی!
گفت : پارسال ما اومدیم، بدشانسی آوردیم چهارم شدیم!
دوستم گفت: پارسال مثل اینکه 4 تیم بوده، 3 تاشم هیچی بارشون نبوده!
دختره به روی خودش نیاورد! گفت ما داریم 2 ساله کار می کنیم و ... (ماشالله اینقدر حرف زد که ...)
بعد مصاحبه دختره رو دیدیم، گفت خیلی سوالای سختی پرسید ازمون، ولی ما همرو جواب دادیم!!!

نمای بعدی:

تو راهروی طبقه دوم، همون جای قبلی، دختره نشسته بود کنار موزی، منم واستاده بودم رو به روش (نمی دونم چرا دختره رو می دیدیم خندم می گرفت!) ، یکی دیگه ها واستاده بود کنارشون. ایندفعه می دونست که حذف شده!
پسری که واستاده بود ازش پرسید : چه مدته کار می کنید؟
 گفت: از شهریور باهامون پایه و مفاهیم رو کار کردن، از مهر خود برنامه رو! (این یعنی 2 ماه!!!)
منم پرسیدم: گفتین چقدر؟ 2 ماه؟؟ گفته بودی 2 سال که!! (سوووت)
گفت : اون مال پارسال بود، برنامه ی امسال رو 2 ماهه شروع کردیم!!
نکته: کسی که 1 سال کار کرده، دوباره باهاش مفاهیم اولیه رو کار نمی کنن، یارو دید حذف شده! گفت 2 ماهه کار می کردیم!
از شانس بد دختره، یارو ازش پرسید پارسال چندم شدید؟ گفت چهارم! پسره هم گفت پارسال که 4 تا تیم بیشتر نبود! موزی زد زیر خنده، دختره یه جوری شد، گفت آره! تیم پارسالمون خیلی ضعیف بود! منم فقط واستاده بودم حرفاشو با دفعه ی قبل مقایسه می کردم و می خندیدم! 
 


پ.ن:خیلی سعی می کردم موقع حرف زدن با دختره نخندم! اعتماد به نفس زیادیش خیلی بده!
پ.ن: خوارزمی همش نامردیه!! تیم پسرامون باید اول می شد!
پ.ن: تو سفر آدم دیگران رو می شناسه، اگه امکانش بود حال یکی رو اساسی می گرفتم!
پ.ن: به یکی بلوتوث زدم تو ماشین، حواسم نبود آخرش کنسل زدم! طرف فکر کرد هک کردم گوشیشو!! من رو چه به این کارا!
پ.ن: پسر عمم نوید(تو این بلاگ بگردید می فهمید کیه!) رو تو اوتوبوس به طور اتفاقی دیدم! خیلی خوشحال شدم! خیلی! واسه روباتیک اومده بود!
پ.ن: راستی! من زندم! متاسفانه یا خوشبختانش رو نمی دونم!
پ.م: واقعا مرسی از دوستانی که اینقدر دلشون واسم تنگ شده بود واینهمه off گذاشته بودن! (0 عدد بزرگیه!)

* ندمبه : نمی دونم


نوشته شده توسط Odyssey در شنبه 16 آبان 1388 و ساعت 10:02 ق.ظ [+] | comments

ضایع شدگی...
سر کلاس هندسه، دبیر گرامی آقای ...زاده گفتن بچه ها توجه داشته باشید که ماژیک رو بخوایم پاک کنیم از رو تخته، بهتره که در یک جهت دستمونو بکشیم روش! و اگه دستمون رو در دو جهت مخالف حرکت بدیم، درست پاک نمی شه!! نگاه کنین :
و اول دستش رو یه نقطه که با ماژیک کشیده بود،به چپ و راست کشید وماژیک پخش شد و گفت حالا ببینین اگه من همینجوری دستمو بکشم، (و دستشو به یه جهت رو ماژیک کشید) پاک .... نمی شه مثل اینکه!! خب این چون نقطه ای بود خوب اجرا نشد، اگه خط باشه بهتره ! و همین کار رو با یک خطی که با ماژیک رو تخته کشیده بود،  انجام داد و اینبار دیگه کلاس منفجر شد از خنده!! از جمله خود ایشون!


نتیجه ی اخلاقی: از چیزی مطمئن نیستید در موردش نظریه ندید!!

به گزارش واحد خبرگزاری مطلع شدیم که جناب اقای ... زاده، با مدیر محترم مدرسمون داشتند صحبت می کردند،مدیرمون یه چیزی می گویند و آقای ...زاده هم بر حسب عادت بهشون می گن : آفرین!! :d  (دم ایشان گرم باد!)

پ.ن: در اولین فرصت عکسی رو که از آقای ...زاده در هنگام کشیدن کروکی ولایتشون روی تخته گرفتیم ، به نمایش می زارم!! البته باید بگم چون ماها خیلی باشخصیتیم ازشون اجازه گرفتیم! و گفتیم عکستون رو در اینترنت پخش می کنیم!! ایشون هم کمی تفکر کردن و گفتن : اول بزارید عکسو ببینم، اگه خوب بود باشه!! :d

سوتی دوست جانمان unique :
رفقایمان که در ردیف جلوی ما جلوس می کنند، تا انتها زبان را از حلقوم مبارک خارج کرده بودند (نمی دانیم هدف چه بود از این حرکات! ) یونیک جان هم اومد یه چیزی گفته باشه، گفت مثل صد و یک اسب خالدارن!! :D   حالا ما نمی دونیم شباهت اسب و سگ رو دقیقا به کدوم بخششون نسبت بدیم!!


پ.ن : دقت نکردی خب!! اسب و سگ شباهت های زیادی دارن، شما نمی تونین شباهتشو درک کنین به یونیک جان مربوط نیست اصلا!! ایشون سوتی نمی دن اصلا!!

خبر مهم : طبق آخریب تحقیقات، بهشت 8 در داره که 3 تاش رو قمی ها بازه!!  
 منبع : خانم ... دبیر محترمه ی دین و زندگی مجتمع ...


پ.ن: خدا این متفکران روشن فکر رو از مدرسمون بر نداره!!
نوشته شده توسط Odyssey در پنجشنبه 7 آبان 1388 و ساعت 05:38 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com