تبلیغات
...odyssey... - اندر حکایت سرماخوردگی!!
...odyssey...
اندر حکایت سرماخوردگی!!
جای شما خالی یه سرمایی خوردم...!!
دیروز نرفتم مدرسه! یه وقت فکر نکنید واس اینکه امتحان شیمی داشتم ها!! نه! من و این کارا!!!
خداییش حالم اصلا خوب نبود! بعد نشستم فکر کردم که من با این حال خراب چه جوری می خوام 11 درس زبان فارسی بخونم!!! گفتم چارش فقط در دست دکتر جانه!! کمی حالمان بدتر شد! (حالا با اونش کار نداشته باشید!شد دیگه!) به مامانم گفتم مامان دارم می میرم بریم دکتر! مامانم هم گف باشه بریم!
تو مطب یه بچه 7-8 ساله بود داشت با دکتر همچین جدی سر آمپول چونه می زد که من مرده بودم از خنده! می گفت آقای دکتر من قرص و شربت می خورم ها!! آمپول رو نمی دونم چرا نمی تونم بزنم!! دکتره یه خورده سر به سرش گذاشت آخرش گفت باشه! تسلیم!
بعدش نوبت من شد دکتره گفت شما که با آمپول مشکل نداری؟ منم سرم رو انداختم پایین خندیدم گفتم والله اگه ندید که خیلی خوبه! گفت حالا اون بچه بود تو چی می گی دیگه؟؟؟
گفتم باشه بابا نخواستیم! سگ خور! حالا نامرد یهو اومد یک و دیویس داد!!! گفتم باشه!! حسابمون اون دنیا!
بعد خیلی مظلومانه گفتم آقای دکتر من دیروز نرفتم! اگه می شه واس فردا هم یه گواهی بدید! به خدا مخم نمی کشه امتحان دارم و... کلی روضه واسش خوندم! اونم نامردی نکرد برگش گفت مخی که با یه سرماخوردگش نکشه همون بهتر که اصلا نکشه!! می خواستم جف پا برم تو دهنش جلو خودم رو گرفتم! آخه خره هنوزوسط پل بود! با کلی التماس بالاخره واس امروز رو هم داد!
خلاصه امروز شد و من رفتم دکتر که آموپول رو بزنم!! اشهد رو خوندم و رفتم رو به قبله دراز کشیدم منتظر عزی جون(عزرائیل: خانم آمپول زن) خلاصه همینجوری داشتم واس خودم با خدا راز و نیاز می کردم که دیدم یارو رفت! گفتم رسیدیدم؟ گف کجا؟ گفتم اینجا بهشته یا جهنم؟ اههه چه شانسی داریما! اون دنیا هم باید آمپول زنی باشم؟؟ یارو گف پاشو بچه برو ! زیاد حرف بزنی یه دونه آمپول می زنم واقعا بری ها! گفتم دست شما درد نکنه! همین کافیه!
خلاصه اینکه هنوز زندم!
راستی کسی می دونه 9 اردیبهشت چه خبره؟ جایزه می دم به هر کی بگه! (توجه داشته باشید که جوابایی که از نظر شما درسته لزومی نداره از نظر من درست باشه و برعکس!)
راستی! این آخریا رو نمی دونم واقعی بود یا توهم!

پیوست اضافه شده(ها؟؟
) : یادم رفت بگم !! موقعی که خانمه می خواست آمپول رو  بزنه گفت آخرین بار کی زدی؟ گفتم چمی دونم ! گفت پس باید تست بدی! گفتم خب دفترچم رو نگاه کنین! یه خورده پیچوندمش قاطی کرد بیچاره آخرین تاریخی که زده بودم 20/12/86 بود، خانم فکر کرد 87!! گفت خب اسفند ، فروردین ،اردیبهشت! می تونی بزنی مشکلی نیست!!منم فهمیدم همونجا ولی چیزی نگفتم! مرض دارم مگه درد مضاعف بکشم؟؟ خندم گرفت از IQ خانمه! خب خانم وقتی می بینی صفحه قبلی ماله تاریخ 12/7/87 هست، چه جوری صفحه قبل ترش می شه 20/12/87!!!؟؟؟ می خواستم بعد اینکه آمپول رو زد بهش بگم که هم یکم بخندیم هم حواسشو بیشتر جمع کنه، ولی ترسیدم! گفتم الان می زنه لهم می کنه!
نوشته شده توسط Odyssey در یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 و ساعت 11:35 ق.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com