تبلیغات
...odyssey... - خاطرات طفولیت!!
...odyssey...
خاطرات طفولیت!!
هیییییییییی  یادش بخیر!!!
اون خونمون که بودیم، (این خونه های سازمانی بود، ما هم ته باغ بودیم!)  خیلی خوب بود! تقریبا می تونم بگم من تو جنگل بزرگ شدم!! (نمی گفتم هم معلوم بود!)
اون جا هر حیوونی داشتیم تقریبا!! مرغ و خروس و اردک و بوغلمون و ... ! خیلی هم باحال بودن!
یه بار واسه تولدم مامان بابام واسم یه بزغاله خریدن!!! یه بزغاله مشکی!! خیلی خوشگل بود!! انقده دوسش داشتم!!!
مامانم می گه یه بار یه دسته گل از علف و گلهای دور و بر درس کردم، بعد با تمام احساس تقدیم کردم به بزغاله!! اونم گرفت خورد گل هارو!!!  منم کلی ناراحت و ...! گریه می کردم می گفتم بزغاله بی ادب!! چرا خوردیش!! (شکست روحی خوردم!!)
یه بارم یکی از دوستای بابام اومده بود جوجه خروس منو سر برید!!!! منم نشستم پاش کلی گریه زاری کردم!! با همه قهر کرده بودم!! دیگه نمی خواستم دوست بابام رو ببینم!! بیچاره!! چقدر احساس گناه کرده با این رفتار من!!
خلاصه بچه ی قاطیی بودم!! (الان نیس خیلی...
الان که فکرشو می کنم می بینم خیلی خیلی شجاع بودم! (درست برعکس الان!)  فکر کنین شبا!! ته اون باغ!! اصلا نمی ترسیدم!! خیلی عجیبه واسم!!
ولی دوران کودکی خیلی خوبی داشتم!! هیچ وقت یادم نمی ره!!

پ.ن.:
1.hmmm  جوونی کجایی...
2. جای همتون خالی بود.
3.بزغاله ی ...  !! نمی فهمید اصلا !!
4. دلم تنگ می شه واسه اون وقتا!!

نوشته شده توسط Odyssey در پنجشنبه 14 خرداد 1388 و ساعت 08:19 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com