تبلیغات
...odyssey... - خاطرات دزدی!
...odyssey...
خاطرات دزدی!
مادر از زبان عمه نقل می کند که:
یه بچه ای تو مدرسه بوده که درس نمی خونده(عمم دبیر بوده)، به مادرش می گن بیا مدرسه .
خلاصه مادره میاد و بچه رو هم صدا می کنن که مادرش دعواش کنه، بهش بگه درس بخونه و ...، مادره هم عصبانی می شه ، اشاره به دبیرا می گه : بچه درس بخون!! تا مثل اینا یه گ ه ی (خیلی خیلی عذر می خوام!!!) بشی واسه خودت!!
دیدن داشته قیافه دبیرا اون لحظه!!!



از زبان بچه های مدرسه:
یکی از خانم های دبیر، از شاگرد پارسالش می پرسه : فلانی ، دبیرستان چطوره؟؟
دختره : افتضاح!! یه دبیرای گندی واسمون گذاشتن!! مخصوصا آقای ...!! خیلی حال آدمو به هم می زنه!!!
نکتش اینجاست که آقای ...، شوهر خانم دبیره!!!!!!!!!!!!!


پ.ن: سوتی های ضایع و آبرو برنده ی ملت، واسه هر کی نفع نداشته باشه، واسه بلاگ نویسا داره!!
پ.ن: حالا هی بگید آمار دبیرا رو در آوردن بده!! خب اگه این بدبخت می دونست که ...
نوشته شده توسط Odyssey در دوشنبه 13 مهر 1388 و ساعت 06:26 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com