تبلیغات
...odyssey... - همایش!
...odyssey...
همایش!
بعد از مدت ها انتظار بالاخره اون روز فرا رسید!! و اما چه جوری فرا رسید!! مثل همیشه مملو از سوتی های اینجانب!

آخرای سالن نشسته بودم، یه کاری داشتم، اومدم بلند شم، پام گیر کرد به دسته ی صندلی!! پرتاب شدم ... دو ردیف آخر آقایون و خانم ها زدن زیر خنده!! منم که هم خندم گرفته بود هم له شده بودم دویدم رفتم آبدارخونه !!
یکی از دوستان بهم گفت بیا بشین اینجا!! نگو صندلی خراب بود!! تا نشستم، با کف صندلی اومدم پایین!! (اتفاقا همون صندلی بود که بهش گیر کردم، چاهی بود که خودم کنده بودم!!) و باز هم چیزی که به گوش می رسید اون لحظه صدای خنده ی آخری ها به اینجانب بود!!
بیچاره آقای ناظمی داشت سخنرانی می کرد، یهو صدای پودر شدن شیشه از آبدارخونه اومد!! نمی دونم تو اون موقعیت کی زد ظرف شکوند!!!

از همه جالب تر  طرز جمع کردن سوال ها توسط یکی از آقایون بود!! از هر ردیف، به دو نفر اول می گفت سوالی ندارید؟؟(هر ردیف تقریبا 15 تا صندلی بود)
در آبدارخونه واستاده بودیم، یهو دیدیم همین آقای بالایی، با قیافه ی غضب ناک اومد تو، تقریبا هر چی از دهنش در اومد به گروهی از جماعت حاضر در سالن داد که آاااااااااااااای!! اینا هیچی حالیشون نیست!! نشستن هر هر می خندن فقط !! منم با چشمانی گرد ایشون رو نظاره می کردم و چون با اخلاقیاتشون آشنایی داشتم از قبل و برخورد هایی هم داشتیم( که نزدیک بود تلفات هم بده!) و می دونستم مقدار زیادی اغراق می کنه و اگه کاری نکنم الانه که آبروریزی راه بندازه،  گفتم کیـــــا؟؟؟؟ گفت: حالا!! بعضی ها دیگه!! (می دونستم کیا رو می گه) گفتم : خب بگید که برم تذکر بدم بهشون!! یهو با چشای گرد منو نیگا کرد گفت: شما؟؟؟ نـــــــه!! زشته!! نمی خواد برید!! منم نزدیک بود بترکم از خنده، جلو خودمو گرفتم و فقط چپ چپ نگاش کردم!همچین می گفت زشته انگار می خواستم برم کجا!!حاضرین هم خنده ی خود را کنترل می نمودند! گفت: واسه خودتون می گما البته!! (سووووت)
پ.ن: همایش جالبی بود!!
پ.ن: روز بعد همه جا شایعه شده بود که من موقع کنفرانس دادن افتادم زمین!!
پ.ن: آقای ناظمی خیلی آدم جالبی بود!! خوشمان آمد خیلی!

نوشته شده توسط Odyssey در یکشنبه 3 آبان 1388 و ساعت 05:48 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com