تبلیغات
...odyssey... - جالب انگیز ناک!
...odyssey...
جالب انگیز ناک!
به نقل از دوستان، به قلم ادی:

دوست1:
شب عید قربان، ساعت 2 نصفه شب، با دختر داییم دو تا تفنگ ترقه ای برداشتیم، از پینجره به بیرون چند تا پشت سر هم شلیک کردیم، بعدش ملت ریختن بیرون، فکر کردن یکی تیراندازی کرده، داییم هم پرید اومد بالا، گفت بچه ها! چی شده؟ تیر اندازی کردن؟ سالمین؟
ما هم دیدیم اوضاع خرابه، شروع کردیم به گریه زاری که ای واااای!! ما می ترسیم، من خوابیم نمی بره و ...!!
یهو دیدیم پلیس هم اومده، ولی به نقشمون ادامه دادیم! (ماشالله رو نیست که!!)
بعدش هم با دختر داییم رفتیم تو اتاق، یه بالش گذاشتیم تو دهنمون(در نقش صدا خفه کن) انقد خندیدیم که داشتیم می مردیم!


پ.ن: من کــــــــــــف کردم!! این یه کار رو دیگه فکرشو نمی کردم بکنه! :D
پ.ن: خدایا ! من هیچ وقت به خودم جرئت نمی دوم از این غلطا بکنم!



دوست2:
رفتیم مغازه، چند تا بستنی گرفتیم، بابابزرگم خواست حساب کنه، 3 تا 50 هزار تومانی در آورد داد به یارو، اونم گفت: آقا ببخشید، 1900 تومان می شه!!!
بابابزرگم گفت: ببخشید، بفرمایید اینم بقیش!! یه دونه دیگه 50 هزاری در آورد داد بهش!!!!


پ.ن: دم بابابزرگش گرم!! معلوم نیست چقدر تا حالا از این پولا داده اینور اونور!
پ.ن: من حاضرم از این به بعد خرید های بابابزرگتو به عهده بگیرم :d


پ.ن : اون عکسی که گذاشتم تو 2 پست قبل، سر کلاس یکی از بچه ها برگشت به دبیر هندسه گفت : آقای م***زاده ، عکستونو دیدین؟؟ دبیر، با لبخند: کجا؟  دوستم: بلاگ ادی دیگه!!! 
در این لحظه می خواستم پاشم خفش کنم اون دوست رو!!
پ.ن: تولد یکی از دوستانه، تبریک می گم :D ایشالله به آرزوهایتان دست بیابید!

نوشته شده توسط Odyssey در سه شنبه 10 آذر 1388 و ساعت 09:44 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com