تبلیغات
...odyssey... - امتحانای لعنتی، از دیروز تا فردا!
...odyssey...
امتحانای لعنتی، از دیروز تا فردا!
بالاخره این امتحانای .... هم تموم شدن!
و اما خاطرات شیرین جلسات امتحان!! :
 
نشستیم سر جلسه، امتحان فیزیک داشتیم، مراقبمون دبیر فیزیک شهید بهشتیا بود! تو این روز فهمیدم، همیشه وضعیت بدتری می تونه باشه! صد رحمت به دبیر ماها! واقعا دلم به حال شهید بهشتیا سوخت! :D
وسط امتحان، شنیدیم صدای فجیع کشیده شدن دستمال کاغذی رو تخته میاد! سرمو آوردم بالا، دیدم آقا افتادن به جون تخته! :d  هیچی نگفتیم، یکی از بچه ها متوجه نشد که کار، کار همین دبیره است، یهو با یه لحن بدی گفت  این صدای چیـــــــــــه! یهو سرشو آورد بالا، دید کار دبیر فیزیکه، اون "چیه" تو دهنش خشکید، همه زدن زیر خنده! دبیر هم خنده ای کرد و انگار نه انگار که کسی اعتراضی کرده، با کمال خونسردی به کارش ادامه داد!!!
حالا بماند که یه سوالی هم بلد نبودن حل کنن


اینم چهره ی این استاد که توسط هنرمند گرانقدر شهید بهشتیا ، استــــــــــــاد مــــــــــــوزی به تصویر کشیده شده!:d

می خواستم ماجرا ها رو به ترتیب بنوسم، خودم که حافظه ندارم یادم بیاد چی داشتیم،خواستم برنامه امتحانیو نگاه کنم ، که خب خواهر جانم زحمت کشیده بود و پاره اش کرده بود از طرف من :D

بعضی از دبیرا ،مثلا دبیر فیزیک *** مون، خیلی مراقب بدی بود، سر امتحان ربان هم اومد اقتدارشو نشون بده، برگه از دست یکی کشید، که به کلی التماس برگردوند!
صحنه ی جالب این بود: بچه ها یکم سر و صدا می کردن سر جلسه، با یه حالتی این دبیرمون گفت : ساکت باشید، من جدیم ها!!برگه می گیرم ازتون!  ما فکر کردیم داره جک می گه! زدیم زیر خنده! بعد دیدیم نه، مثل اینکه قیافش جدی بوده اون لحظه! (قل مراد داره گریه می کنه! :D) فقط خدا رحم کرد ننداختمون بیرون :D

به این نتیجه رسیدم که با فکر تر و منظم تر از معاونای مدرسه ی ما پیدا نمی شه کلا! وسط امتحان فیزیک، نمونه سوال عربی پخش می کنن، البته ما می دونیم که این کارا همش به خاطر خودمونه، تمرکز هم سر امتحان اصلا چیزی مهمی نیست، هر کی گفته تمرکز لازمه، چرت گفته، برید از ناظمای ما بپرسید!! فقط مونده بود وسط امتحان یکی بیاد آدامس بفروشه!!

جالب ترین صحنه،سر یه امتحان دین و زندگی بود، بچه ها پای تخته، آیه رو به انگلیسی نوشته بودن!!! وقتی دیدیم داشتیم منفجر می شدیم،(البته اون آیه تو امتحان نیومدا! :D ) از اون بدتر این بود که ناظم گرامی اومد تخته رو نگاه کرد، گفت : خوب! تقلب هم که ننوشتن و ... !!! نفهمید!!


پ.ن: به دلیل طولانی بودن ماجرا ها، کوتاه مدت بودن و شاید کلا بی مدت بودن حافظه من، همینا رو فقط نوشتم!
پ.ن: دوران امتحانا احساس می کنم آزاد تر بودم! البته الانم دوران نقاهت امتحاناست! کاش همش تو این دوران نقاهته بودیم :D




نوشته شده توسط Odyssey در دوشنبه 14 دی 1388 و ساعت 10:45 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com