تبلیغات
...odyssey... - یک روز گرم زمستانی
...odyssey...
یک روز گرم زمستانی

با رفیق قرار شد بریم دنبال کارمون،واسه ثبت نام کلاس در شهری دووووور :D ! صبح کله ی سحر پاشدیم رفتیم مدرسه،دنبال یه سری پرونده ی بسیـــــــــــج و...!! گشتیم و گشتیم تا پیداش کردیم!معاون ****مون (فحش بزارید توش خودتون) پرونده رو نداد! گفت برید اونجا،بگید پرونده هست و...! ما هم کلـــــــــــی راه رو با مشقت های فراوان طی کردیم و رسیدیم به درهای بسته ی سازمان بسیـــــــــج!! یه نیم ساعتی دور سر خودمون چرخیدیم که مسئولان گرامیشون تشریف آوردن!! عجب جای وحستناکی بود!!از خنده داشتیم می مردیم ولی! خلاصه رفتیم تو! طرف گفت: کو پرونده؟ زدیم تو سر خودمون و 4تا فحش نثار معاون گرامی کردیم!! دوباره این همه راه رو برگشتیم!رفتیم دفتر،چشم غره ای به معامون رفتیم!ایشان هم دست پیش را گرفته بود که پس نیفتد!! سر ماجرایی هم بحث نمودیم با ایشان که نزدیک بود منجر به درگیری جدی شود!!اینا گذشت...
در این بین هم 4بار از در بسیج رد شدیم، سربازه 3 بار گیر داد:خانــــم،از این در!!! منم سرمو انداختم پایین از همون در گنده رد شدم، رفیقم پشت سرم اومد! بار چهارم،خواستم از همون در گنده رد شم،نامرد زنجیرو انداخته بود،واستاده بود ببینه چی کار می کنم این دفعه!!مجبور شدیم از جلوشون رد شیم بریم، بچه پررو گفت خدافـــــــظ !!می خواستم بگم مـــــــــرض!! :D
رفتیم بانک!!برای اولین بار :D
قبض رو گرفتیم، یه نگاه انداختیم،یه چی نوشته بود که معنیش این بود: 124 نفر جلوت واستادن تو صف!! چشمانمان را مالیدیم، زدیم تو سر و صورت خودمان!نه! خواب نبودیم!یکم خندیدیم به خودمون، که مهلت ثبت نام در حال اتمام و ما اینجا در صف...!! رفتیم پیش یکی از مسئولان!گفتیم ما چه غلطی بکنیم؟ گفت برو وسط داد بزن بگو من عجله دارم!شاید یکی دلش سوخت!! می خواستم این پیشنهاد رو عملی کنم،که گفت برید شعبه ی اون یکی!1000 متر جلوتر!
ما هم راه افتادیم! هر چی می رفتیم جلو مگه می رسیدیم! از 60 نفر پرسیدیم این بانکی که می گن کجاست!هر کی یه چی می گفت واسه خودش!رفتیم و رفتیم،گفتیم بریم از یه بانک دیگه آدرس بگیریم :d خوشبختانه دیدیم که بانک مورد نظر یکم جلوتره!!از دیدن بانک،اشک شوق تو چشامون جمع شد... :D
رفتیم تو!دور سر خودمون داشتیم می چرخیدیم که از یکی پرسیدیم آقا ما باید چه غلطی بکنیم؟یه فیش الکی دستم داد،گفت برو واستا اونجا!! توجه که کردم دیدم برگه سر کاری بود! :d
آخرش فهمیدیم از این فیش 3برگیا باید بگیریم :D رفیق اومد پر کنه برگه رو!همون اول، نوشته بود مبلغ به حروف!اینم به عدد نوشت!یهو گفتم چــــی نوشتی! :D آقا یه برگه دیگه بده!همون اولش خرابش کردیم! :D گفت بی خیال، رو همون بنویس!ما هم بلد نبودیم،پیشنهاد دادم به رفیق، که از رو دست کناری تقلب کنه!داشتیم به صورت تماما حرفه ای از رو دست آقاهه نگاه می کردیم، که در یک لحظه، متوجه شدم ایشون هم از رو ما داره نگاه می کنه!!
به زور و بلا برگه رو پر کردیم، رفتیم یه سازمان بسیجی دیگه!!

آقاهه با حالت بازجویی : واسه چی  اومدین؟
رفیق:المپیاد!
طرف: سال چندم؟
رفیق:3
طرف: رشته؟
رفیق:ریاضی!
(در این حین قیافه ی من رو در حالی که تلاش می کنم جلوی انفجار خندمو بگیرم تصور کنین خودتون!)
طرف: من لیسانس ریاضی دارم! من خیلی باهوش بودم! من خیلی مخ بودم،خیلی استعداد داشتم، من...
رفیق: بله بله!! (سعی می کرد جدی باشه!)
من:
1ساعت داستان تعریف کرد، بعد گفت عجله کنین!الان در رو می بندن!! برید بقیه امضا ها رو بگیرید!! (یا ابوالفضل! چند تا دیگه امضا؟؟؟؟؟؟؟)
در آخر به حالت  نیمه جون رسیدیم خونه!پاهام کاملا فلج بود دیگه!

پ.ن: من غلط بکنم دیگه بگم خودم می تونم برم بانک!! :D
پ.ن:واقعا درک کردیم ادارات ایران چه طوری مسئولیت های خودشونو انجام می دن! پدرمون در اووومد!!
پ.ن:کار ما تو بانک،گیر یه آقایی افتاده بود، که ماشالله یه دونه امضا می کرد، یه داستان واسه دور و بریا تعرف می کرد!می خواستم بزنمش دیگه!!حالا جالب اینجا بود که یه خانمه هم بود تو قسمت بقلی،بدون اینکه حرف بزنه،100 نفر رو راه انداخت!این هنوز کار4 نفر رو انجام نمی داد!! بعد می گن خانما حرف می زنن!!


دیدی چی شد؟یادم رفت عید رو  تبریک بگـــــــــم!!
عید همه مبـــــــــــــــــارک!!!


نوشته شده توسط Odyssey در پنجشنبه 27 اسفند 1388 و ساعت 06:17 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com