تبلیغات
...odyssey... - موزیِ موزی زاده
...odyssey...
موزیِ موزی زاده
هان،موزی تولدت مبارک،این پست رو فکر کنین 2 روز پیش گذاشتم :D
چند تا از آثار این گرانمند هنرقدر رو می زارم که...ببینین خب :D


پ.ن: روز کم بود واسه به دنیا اومدن وسط امتحانای ترم حالا؟ :D



داستان قهرمان -
خورشید و اسبش

(در ادامه مطلب شاهکارشو ببینین :D)



داستان قهرمان - خورشید و اسبش





اسب قهرمان ساعت ها منتظر او بود




ناگهان قهرمان از آسمان نازل شد ، و خورشید طلوع کرد





و خورشید کماکان در آسمان بود و قهرمان کماکان روی اسبش



تا اینکه قهرمان شمشیرش را از غلاف بیرون کشید





و فریاد زد ای خورشید ِ بدبخت . چرا قایم شده ای ؟




و خورشید عصبانی شد و خم شد تا در کادر باشد



و قهرمان خورشید را به خیال خودش کشت و شمشیرش خونی شد و خوشحال اینورکی روی اسب نشست



و ناگهان خورشید شمشیر قهرمان را شکاند ،و قهرمان ضایع شد و نشست و غصه خورد



ولی قهرمان با این کار ها نا امید نمی شد



و قهرمان با امیدش ، نه با شمشیرش ، خورشید را شکست داد
پایان





اینم کیکش


نوشته شده توسط Odyssey در پنجشنبه 13 خرداد 1389 و ساعت 11:34 ق.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com