تبلیغات
...odyssey... - آزاد،یا به عبارت بهتر ول معطل
...odyssey...
آزاد،یا به عبارت بهتر ول معطل

ها ها،من برگشتم :ی

آقا جاتون خالی رفتم واسه کنکور آزاد،نشسته بودم تو اون حیاط گـــــــــــــــــرم،آفتاب هم می خورد تو مخم،سرم پایین بود که یه چیز جالب دیدم یهو،کفشایی با پاشنه 7 سانتی!!سرمو آوردم بالا،دیدم به به چه خانم با شخصیتی...رو به رومو نگاه کردم،دیدم بـــــــه به چه آقایون باشخصیتـــی...تو کف شخصیتا بودم که یهو دیدم ساعت یادم رفته بیارم،پاشدم رفتم درجستجوی ساعت،خانمای مراقب که به روی مبارک نیاوردن،رفتم پیش آقایون،گفتم من ساعت ندارم،چی کار کنم؟ گفت ساعت؟ساعت میخوای چیکار؟ 2دقیقه همینجوری نگاش کردم،خودش خندید از حرف مزخرفی که زده،گفتم خیلی ممنون،داشتم میرفتم بالا،دیدم صدام میکنن،برگشتم دیدم یه آقای آبدارچیو مجبور کردن ایثار کنه ساعتشو بده بهم،انـــــــقده خوشال شدم :ی کلی دعاش کردم

رفتم نشستم سر جام،بعد با خودم گفتم زشته اینهمه راه اومدم دستشویی نرم،پاشدم رفتم پایین،دیدم نوشته دستشویی برادران،گفتم حالا برادر کجا بود این وسط...درو باز کردم دیدم یه پسره واستادهالبته داشت دستاشو می شستا :ی درو بستم یهو جیم زدم رفتم بالا

خلاصه آزمونو دادم و به حالت جنازه اومدم خونه،اما بالاخره راااااااااااحت شدم :ی

پ.ن1:مهمونی بود یا آزمون؟ 7 سانتی آخه؟!

پ.ن2:بعد آزمون یه برگه نظرسنجی داده بودن،نوشته بود نظر شما در مورد سوالات عمومی چیست؟ 1-زیاد      2-مناسب        3-کم           ینی چی اونوقت؟

پ.ن3: یه ساعت مونده به آخر آزمون،سرمو آوردم بالا دیدم 4-5 نفر موندیم،آخه آبمیوه هم نمیدادن بگیم واسه سادنیس اومدن...

پ.ن4: ها ها ،گند زدم به سراسری اسـاسی

نوشته شده توسط Odyssey در شنبه 18 تیر 1390 و ساعت 12:24 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com