تبلیغات
...odyssey... - مطالب اردیبهشت 1388
...odyssey...
I am so lucky!!

سلام بر همگی!!

 

دیشب تولد دوستم بودم!! جاتون خالی خیلی خوش گذشت!! 

آقا شانس منو می بینید؟؟ وسط مهمونس پاشنه کفشم کنده شد!!!!!!!!!!! آخر ضدحال بود! همه بچه ها مرده بودن از خنده! منم هم ناراحت بودم هم می خندیدم! (مگه در بقیه حالات چی کار می کنم؟  ) خلاصه مجبور شدم شلوار بپوشم!!  

مگر اینکه من اون فروشنده ی ... رو نبینم!! آدم بییییییییییییییییییق!!   همچین می گف این کفش هیچیش نمی شه! حالا برم بزنم تو سرش ! کلی پولشو داده بودم!!!

بگذریم!

آقا رسید وقت کیک خوردن و... ! بچه های وحشی (منظور از بچه بچه 2 ساله نیست ها! یکم بزرگتر! 16 ساله!!) دستشونو می زدن تو کیک ! ما هم حرص می خوردیم! بیچاره دوستم! دیگه مجبور شده بودیم اینا رو بزنیم تا برن کنار!  

 خلاصه اینکه یهو یکی از رفقا یک عدد از پیشدستی های کیک رو پخش زمین کرد!! و بعد مانند مجسمه خشکش زد  و ادا اصول در میاورد از خودش که یه کاری کنین نفهمه صابخونه!  یکی از دوستان هم این وظیفه رو برعهده گرفت و مثل دلقک اون وسط بالا پایین می پرید و هی می گفت:" من حواسشو پرت می کنم شما جمش کنین!"  ما هم که نظاره گر این داشتان بودیم داشتیم می مردیم از خنده! در ضمن دوستمان که این گند را زده بود تهدید کردیم که سوژه مان شدید! و او گفت : "خفه شو!"     

دوست جان بیا بخوان این پست رو! تا 31 هم دستت به من نمی رسه!!

پ.ن.:

1.تولد تولد...!! دست دست!! 

2. آپاچی ندیده بودیم که دیدیم!

3. خوش گذشت!

4. آها!! برنده های اون پست قبلی!   :

uniqe! ( فقط از رو مجبوری ها! )  anonymouse ( البته با تقلب  )  sinister (بازی بارسلون چلسی!که البته اشتباه هم گفتی!)   viper(معلومه تولد ody دیگه)

همین که اسمتون رو گفتم جایزه محسوب می شه!




و خبری که هم اکنون به دست ما رسید: از طرف دوستان که گند زده بود:

انگشت زدن به کیک فقط جهت این بود که ببینم کیکش سالمه یا نه ...
که اگه خوردم خودم بمیرم دیگه یه گله دنبالم نیان اون دنیا ....
فداکاری تووو خونه منه ...

دلیله ریختن کیک روو زمینم این بود که نیلو بهم بادکنک نداد منم که در تلاش بودم ازش بگیرم پیش د ستیه پرتاب شد ...

سوژه شدنمان هم اصلن مهم نیس ... هدف ما شاد کردن دله ملت می باشد !
(31 پدر گرام شما را در می آوریم )

نوشته شده توسط Odyssey در شنبه 26 اردیبهشت 1388 و ساعت 09:18 ق.ظ [+] | comments

اندر حکایت سرماخوردگی!!
جای شما خالی یه سرمایی خوردم...!!
دیروز نرفتم مدرسه! یه وقت فکر نکنید واس اینکه امتحان شیمی داشتم ها!! نه! من و این کارا!!!
خداییش حالم اصلا خوب نبود! بعد نشستم فکر کردم که من با این حال خراب چه جوری می خوام 11 درس زبان فارسی بخونم!!! گفتم چارش فقط در دست دکتر جانه!! کمی حالمان بدتر شد! (حالا با اونش کار نداشته باشید!شد دیگه!) به مامانم گفتم مامان دارم می میرم بریم دکتر! مامانم هم گف باشه بریم!
تو مطب یه بچه 7-8 ساله بود داشت با دکتر همچین جدی سر آمپول چونه می زد که من مرده بودم از خنده! می گفت آقای دکتر من قرص و شربت می خورم ها!! آمپول رو نمی دونم چرا نمی تونم بزنم!! دکتره یه خورده سر به سرش گذاشت آخرش گفت باشه! تسلیم!
بعدش نوبت من شد دکتره گفت شما که با آمپول مشکل نداری؟ منم سرم رو انداختم پایین خندیدم گفتم والله اگه ندید که خیلی خوبه! گفت حالا اون بچه بود تو چی می گی دیگه؟؟؟
گفتم باشه بابا نخواستیم! سگ خور! حالا نامرد یهو اومد یک و دیویس داد!!! گفتم باشه!! حسابمون اون دنیا!
بعد خیلی مظلومانه گفتم آقای دکتر من دیروز نرفتم! اگه می شه واس فردا هم یه گواهی بدید! به خدا مخم نمی کشه امتحان دارم و... کلی روضه واسش خوندم! اونم نامردی نکرد برگش گفت مخی که با یه سرماخوردگش نکشه همون بهتر که اصلا نکشه!! می خواستم جف پا برم تو دهنش جلو خودم رو گرفتم! آخه خره هنوزوسط پل بود! با کلی التماس بالاخره واس امروز رو هم داد!
خلاصه امروز شد و من رفتم دکتر که آموپول رو بزنم!! اشهد رو خوندم و رفتم رو به قبله دراز کشیدم منتظر عزی جون(عزرائیل: خانم آمپول زن) خلاصه همینجوری داشتم واس خودم با خدا راز و نیاز می کردم که دیدم یارو رفت! گفتم رسیدیدم؟ گف کجا؟ گفتم اینجا بهشته یا جهنم؟ اههه چه شانسی داریما! اون دنیا هم باید آمپول زنی باشم؟؟ یارو گف پاشو بچه برو ! زیاد حرف بزنی یه دونه آمپول می زنم واقعا بری ها! گفتم دست شما درد نکنه! همین کافیه!
خلاصه اینکه هنوز زندم!
راستی کسی می دونه 9 اردیبهشت چه خبره؟ جایزه می دم به هر کی بگه! (توجه داشته باشید که جوابایی که از نظر شما درسته لزومی نداره از نظر من درست باشه و برعکس!)
راستی! این آخریا رو نمی دونم واقعی بود یا توهم!

پیوست اضافه شده(ها؟؟
) : یادم رفت بگم !! موقعی که خانمه می خواست آمپول رو  بزنه گفت آخرین بار کی زدی؟ گفتم چمی دونم ! گفت پس باید تست بدی! گفتم خب دفترچم رو نگاه کنین! یه خورده پیچوندمش قاطی کرد بیچاره آخرین تاریخی که زده بودم 20/12/86 بود، خانم فکر کرد 87!! گفت خب اسفند ، فروردین ،اردیبهشت! می تونی بزنی مشکلی نیست!!منم فهمیدم همونجا ولی چیزی نگفتم! مرض دارم مگه درد مضاعف بکشم؟؟ خندم گرفت از IQ خانمه! خب خانم وقتی می بینی صفحه قبلی ماله تاریخ 12/7/87 هست، چه جوری صفحه قبل ترش می شه 20/12/87!!!؟؟؟ می خواستم بعد اینکه آمپول رو زد بهش بگم که هم یکم بخندیم هم حواسشو بیشتر جمع کنه، ولی ترسیدم! گفتم الان می زنه لهم می کنه!
نوشته شده توسط Odyssey در یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 و ساعت 11:35 ق.ظ [+] | comments

آمادگی دفاعی!!!!!
اوه اوه اوه...!!! این دیگه چی بود؟؟؟ اینا دیگه کی بودن!!!!
آقا چند روز پیش رفتیم واسه آمادگی دفاعی که چمی دونم اسلحه باز و بسته کنیم و کلاغ پر(!!!) بریم!!!!
از اولی که رفتیم سوتی ها آغاز شد!!! خواهر بسیجی برگشت گفت برجا!!! همه وایستادیم یه نگاه به هم کردیم گفتیم هااا؟؟؟ این یعنی دقیقا کدوم حرکت؟؟؟ گفت یعنی بفرمایید بشینین(تو دلش گفت بتمرگین دیگه!!)
هر کی واس خودش یه متلک می گفت در حدی که من گفتم الان همه رو با تیپا می ندازن بیرون!!
رسید به بخش در جا زدن و ...!! خواهر برامون توضیح داد که دست و پای مخالف رو باید با هم حرکت بدین!! گفتیم چشب!! بعد سوت زد که مثلا ما شروع کنیم!!! هممون یه دستمون و یه پامون رو مثل فلامینگو گرفتیم بالا!!! خواهر بدبخت خشکش زد!! گفت مثل اینکه لهجه من واس شما نامفهوم بود!!! (خدا می دونه چقدر بعدش خندیدن بهمون!)

یه بخش هم گفت سه نفر بیان یه نمایش کوتاه اجرا کنن برای ایست بازرسی!! آقا بچه های ما هم که همشون یه پا هنرمند!!
فی البداهه(حالا هر چی!) واسه خودشون دیالوگ ساختن و نقش اجرا کردن که همه مسئولای اونجا داشتن ریسه می رفتن از خنده!!
برای بشین پاشو ها هم به بچه ها گفتن می شینید بگید الله اکبر ، پا می شید بگید جانم فدای رهبر(!!!) یه قسمتش قاطی شده بود، صدایی که از بچه ها شنیده می شد جانم فدای اکبر (!!!!) بود!
خلاصه کلی خندیدیم به در و دیوار و *** و ...  جای همه خالی بود!
نوشته شده توسط Odyssey در سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 و ساعت 09:49 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com