تبلیغات
...odyssey... - مطالب آبان 1388
...odyssey...
نام مقدس ادی!

سر کلاس هندسه، دبیر جان که معرف حضورتونه، داشت یه سوالی رو حل می کرد، نوشت OD = BC !! ، نوشتن OD همان و برگشتن صورت همه به طرف من و باز شدن نیششان و ادی ادی گفتن همان! دبیر هم خندید و گفتند : ادی همون سگه تو گارفیلد بود دیگه؟؟
کلاس یهو منفجر شد!! دوستان عزیزگفتند :ادی اسم مستعار یکی از بچه هاست!اینبار نوبت دبیر جان بود که منفجر شن! بعدش گفتن : از جهت چرخیدن سرهای شما اصلا نمی شه فهمید که این اسم کی بود!! :D    
 البته بعد ملتفت شدند که اسم اصلی ادیسه است و به لطف دوستان به ادی تبدیل شده!

پ. ن: از کلیه دوستانی که دبیر هندسه ی مشترک با ما دارند تمنا می کنیم سر کلاس ایشان چیزی شبیه ادی نگویند، لو رفتیم رفت! 



 تو باشگاه نجوم، داشتم رسم بیضی رو یاد می دادم به ملت، یهو نخ پاره شد!! زدم زیر خنده، حالا مگه می شد جلو خودمو بگیرم! به زور و بلا یه چیزی گفتم پریدم رفتم پایین!

پ.ن: شانسو می بینی! یکی نیس به این نخه بگه چه وقت پاره شدن بود!
پ.ن: دوستام بهم پیشنهاد دادن تمرین نخندیدن بکنم! دلشون خوشه ها! :D

اضافه نوشت :

سر کلاس حسابان که تقریبا هیچ کس جرات نداره بخنده، یهو دیدیم یکی از بچه های بیرون، از پنجره ی بالای در کلاس، یه بسته پفک رو به طرز فجیعی تکون می ده !! یهو کلاس ترکید! اونایی که با آقای مو**ی کلاس دارن می تونن درک کنن صحنه رو!!

پ.ن:طبق تحقیقات ، خانم فریده بودند ایشون!

این هم از عکسی که گفته بودم می زارم، از دبیر هندسه(گذاشتمش تو ادامه مطلب)

ادامه مطلب
نوشته شده توسط Odyssey در جمعه 29 آبان 1388 و ساعت 04:55 ب.ظ [+] | comments

خوارزمی (2)
ادامه :

گفتم که پسر عمه ام رو هم دیدم اونجا، ولی مثل اینکه اطرافیانش متوجه نشده بودن من دختر داییشم!!
دخترایی که همراهشون بودن، روزی که تیم نوید مسابقه داشت، و منم اونجا بودم، بهم گفتن بیا تشویقش کنیم، بعد پرسیدن شما کی هستی؟ گفتم من دختر داییشم!! یهو دیدم زدن زیر خنده، گفتن ما نمی دونستیم!! فکر کردیم گیر دادی به نوید! غیرتی شده بودیم ، می خواستیم بیایم حالتو بگیریم!(شانس آوردم) .
وقتی نوید داشت با مامانش صحبت می کرد، بهش گفتم سلام برسون! مثل اینکه اینا هم با خودشون گفتن چه دختر پررویی! هنوز یه روز نیست اومده، سلام هم می رسونه، نوید رو هم با اسم صدا می کنه!
باهاشون رفیق شدم کلی! :d
آخه به من میاد...؟؟!!

تو خوابگاه بچه های گیر دادن بریم بیرون شام بخوریم، من و چند تا از بچه ها ، با اینکه خسته بودیم (شب قبلش فقط 2 دقیقه خوابیده بودم) ، مجبور شدیم بریم.
رفتیم تو (مثلا) رستوران، یه حس بدی پیدا کردم، به دوستام گفتم بچه ها به نظرتون غذاش مطمئنه؟ همشون داد زدن سرم که بابا یه شبه، نمی میری حالا! منم هیچی نگفتم! سالاد گرفتن و پیتزا! دوستم تا یه ذره از سالاد رو گذاشت تو دهنش، قیافش برگشت!! حالش داشت به هم می خورد! (سالادش چی داشت حالا! قارچ خام،پنیر پیتزا خام، یه کاهو رو از وسط نصف کردن انداختن تو ظرف! ) .
من تا پیتزا رو گذاشتم تو دهنم، اگه می شد درش میاوردم! خدا می دونه به چه بدبختی اون یه لقمه رو خوردم!! روشم یه شیشه نوشابه خوردم که مزش بره از دهنم!
نتیجه این بود که فقط الکی پولم رفت! حالم هم بهم خورد!
مسئولین عزیز از نگهبون پرسیده بودن غذای کجا خوبه؟ ایشون هم اینجا رو گفته بود! دست مسئولین درد نکنه واقعا!


در راه دانشگاه تا خوابگاه، چند تن از پسرای نمی دونم کجا(فکر کنم کرمانشاه) ، گفتن پایه ی دست زدن هستید؟ ما هم فکر کردیم منظورشون ابراز خوشحالی از بردن تو مسابقات اون روزه! گفتیم آره! اون یارو هم نه گذاشت ، نه برداشت، اومد یه آهنگ گذاشت، خودشم شروع کرد دست زدن و رقصیدن!! حالا ما هم از پررویی طرف کپ کرده بودیم، زبونمون بند اومده بود! خندمون هم گرفته بود! جالبه اونم از رو نمی رفت! بعضی از دوستان هم انگار بدشون نیومده بود همچین! (سوووت! :d)


تو اتوبوس (راه برگشت به ولایت)گوشیمو دادم به یکی از بچه ها که از رو آهنگ های yanni اش، cd بزنه!! اینم حواسش نبود، کل آهنگا رو زد رو cd!! وقتی آهنگا پخش شد، قیافه ی من دیدن داشت! می زدم تو سر خودم که آقا cd ر و در بیار! حالا مسئولمون هم لج کرده، می گه باید تا آخر گوش بدین!! نزدیک بود بزنم زیر گریه دیگه!!
مسئولمون کلا داشت می رفت رو اعصابم دیگه!!



پ.ن: نوید دیوونه یه کلمه نی تونست به اون بدبختا بگه من دختر داییشم؟؟ یه روز حرص خوردن کلا! :D
پ.ن: قابل توجه دوستان: نوید 1 سال از من کوچیک تره! :D
پ.ن: حالم از هر چی پیتزاست به هم خورد دیگه!
پ.ن: ببینم اگه چیز دیگه ای یادم اومد از سفر می نویسم! منتظر شماره های بعدی باشید، دوستان هم لطف کنن یکم در یادآوری کمک کنن! :D
نوشته شده توسط Odyssey در شنبه 16 آبان 1388 و ساعت 05:07 ب.ظ [+] | comments

خوارزمی (1)
سه شنبه 7 صبح راه افتادیم به سمت تهران، عده ای به عنوان شرکت کننده در خوارزمی ، و ما هم به صورت قاچاقی! برای کسب تجربه!
رفتیم و رفتیم تا بالاخره رسیدیم، مینی بوس آقایون هم نمی دونم چه مرگش بود که اینقدر لاک پشتی میومد، ما هم که کارمون این بود ببینیم آقایون خیلی عقب نیفتن ازمون!
خلاصه رفتیم خوابگاه ،
شب چند تا دختر اومدن دم در اتاق،(با لهجه ی خفن مازندرانی) گفتن خانما سشوار دارین؟؟
ما هم گفتیم سشوارمون کجا بود؟
یکی از اون دخترا گفت شما از فلان جایید؟ e؟ آقای نوری رو بهش سلام برسونین (اظهار آشنایی می کردن)، ما استادتونو هم می شناسیم! (در اینجا ما نمی خواستیم اسم استادمونو بگیم) یکی از بچه ها حواسش نبود گفت یعنی آقای ***(اسم استاد :d) رو می شناسید؟؟!! اونم گفت آره آره!! ما هم شروع کردیم به ماستمالی! گفتیم اون کیه؟ما الکی پروندیم تو هم می گی آره؟؟ استاد ما آقای حسینیه!! دختره گفت آره آره همون بود !! (در اینجا متوجه شدیم یک تختشون کمه!)
یکی از بچه ها ازشون پرسید شما باینری تونو تحویل دادید؟؟ (روبوکاپی ها همشون می دونن باینری چیه! یعنی اگه ندونن باید برن بمیرن!) 
یارو برگشت گفت : " ها؟؟ من باینری ماینری ندمبه *! من فقط دو بعدی کار می کنم!"
در اینجا اتاق ما از خنده منفجر شد و اونا هم فرار کردن!!
بچه ها دنبال server13 می گشتند، (اینو هم روبوکاپی ها می دونن چیه!) ما هم حدس زدیم که این مازندرانی ها نمی دونن چیه! شیطنت گل کرد ،
 رفتیم در اتاقشون، گفتیم server13 دارید؟
گفتن چی هست؟؟
دیدیم اینا واقعا حالشون خوب نیست! گفتیم: شما 2d (فوتبال دو بعدی) کار می کنین دیگه؟
گفتن : نه!! ما شبیه سازی هستیم!!
گفتیم :خب شبیه سازی چی؟؟
گفتن :دوبعدی!!
من دیگه نمی تونستم از خنده خودمو جمع کنم! گفتم: بنده ی خدا! 2d همون دوبعدیه!!
با توجه به اینکه احساس کردیم هر لحظه امکان داره بهمون حمله کنن، پا شدیم رفتیم تو اتاق خودمون!
20 نفر آدمو سیاهی لشکر آورده بودن، فقط تیم پسراشون حالیشون بود!


(به قول مصطفی) نمای اول:

تو راهروی طبقه 2 دانشگاه خواجه نصیر واستاده بودیم، منتظر اینکه نوبت مصاحبه ی بچه های rescue (شبیه سازی امداد و نجات) برسه!
یه دختره با اعتماد به نفس کامل یا بهتره بگم اعتماد به نفس کاذب، اومد جلو خودشو معرفی کرد، گفت ما اومدیم اول شیم، شما چی؟؟ ما هم یه نگاهی بهش انداختیم، گفتیم موفق باشی!
گفت : پارسال ما اومدیم، بدشانسی آوردیم چهارم شدیم!
دوستم گفت: پارسال مثل اینکه 4 تیم بوده، 3 تاشم هیچی بارشون نبوده!
دختره به روی خودش نیاورد! گفت ما داریم 2 ساله کار می کنیم و ... (ماشالله اینقدر حرف زد که ...)
بعد مصاحبه دختره رو دیدیم، گفت خیلی سوالای سختی پرسید ازمون، ولی ما همرو جواب دادیم!!!

نمای بعدی:

تو راهروی طبقه دوم، همون جای قبلی، دختره نشسته بود کنار موزی، منم واستاده بودم رو به روش (نمی دونم چرا دختره رو می دیدیم خندم می گرفت!) ، یکی دیگه ها واستاده بود کنارشون. ایندفعه می دونست که حذف شده!
پسری که واستاده بود ازش پرسید : چه مدته کار می کنید؟
 گفت: از شهریور باهامون پایه و مفاهیم رو کار کردن، از مهر خود برنامه رو! (این یعنی 2 ماه!!!)
منم پرسیدم: گفتین چقدر؟ 2 ماه؟؟ گفته بودی 2 سال که!! (سوووت)
گفت : اون مال پارسال بود، برنامه ی امسال رو 2 ماهه شروع کردیم!!
نکته: کسی که 1 سال کار کرده، دوباره باهاش مفاهیم اولیه رو کار نمی کنن، یارو دید حذف شده! گفت 2 ماهه کار می کردیم!
از شانس بد دختره، یارو ازش پرسید پارسال چندم شدید؟ گفت چهارم! پسره هم گفت پارسال که 4 تا تیم بیشتر نبود! موزی زد زیر خنده، دختره یه جوری شد، گفت آره! تیم پارسالمون خیلی ضعیف بود! منم فقط واستاده بودم حرفاشو با دفعه ی قبل مقایسه می کردم و می خندیدم! 
 


پ.ن:خیلی سعی می کردم موقع حرف زدن با دختره نخندم! اعتماد به نفس زیادیش خیلی بده!
پ.ن: خوارزمی همش نامردیه!! تیم پسرامون باید اول می شد!
پ.ن: تو سفر آدم دیگران رو می شناسه، اگه امکانش بود حال یکی رو اساسی می گرفتم!
پ.ن: به یکی بلوتوث زدم تو ماشین، حواسم نبود آخرش کنسل زدم! طرف فکر کرد هک کردم گوشیشو!! من رو چه به این کارا!
پ.ن: پسر عمم نوید(تو این بلاگ بگردید می فهمید کیه!) رو تو اوتوبوس به طور اتفاقی دیدم! خیلی خوشحال شدم! خیلی! واسه روباتیک اومده بود!
پ.ن: راستی! من زندم! متاسفانه یا خوشبختانش رو نمی دونم!
پ.م: واقعا مرسی از دوستانی که اینقدر دلشون واسم تنگ شده بود واینهمه off گذاشته بودن! (0 عدد بزرگیه!)

* ندمبه : نمی دونم


نوشته شده توسط Odyssey در شنبه 16 آبان 1388 و ساعت 10:02 ق.ظ [+] | comments

ضایع شدگی...
سر کلاس هندسه، دبیر گرامی آقای ...زاده گفتن بچه ها توجه داشته باشید که ماژیک رو بخوایم پاک کنیم از رو تخته، بهتره که در یک جهت دستمونو بکشیم روش! و اگه دستمون رو در دو جهت مخالف حرکت بدیم، درست پاک نمی شه!! نگاه کنین :
و اول دستش رو یه نقطه که با ماژیک کشیده بود،به چپ و راست کشید وماژیک پخش شد و گفت حالا ببینین اگه من همینجوری دستمو بکشم، (و دستشو به یه جهت رو ماژیک کشید) پاک .... نمی شه مثل اینکه!! خب این چون نقطه ای بود خوب اجرا نشد، اگه خط باشه بهتره ! و همین کار رو با یک خطی که با ماژیک رو تخته کشیده بود،  انجام داد و اینبار دیگه کلاس منفجر شد از خنده!! از جمله خود ایشون!


نتیجه ی اخلاقی: از چیزی مطمئن نیستید در موردش نظریه ندید!!

به گزارش واحد خبرگزاری مطلع شدیم که جناب اقای ... زاده، با مدیر محترم مدرسمون داشتند صحبت می کردند،مدیرمون یه چیزی می گویند و آقای ...زاده هم بر حسب عادت بهشون می گن : آفرین!! :d  (دم ایشان گرم باد!)

پ.ن: در اولین فرصت عکسی رو که از آقای ...زاده در هنگام کشیدن کروکی ولایتشون روی تخته گرفتیم ، به نمایش می زارم!! البته باید بگم چون ماها خیلی باشخصیتیم ازشون اجازه گرفتیم! و گفتیم عکستون رو در اینترنت پخش می کنیم!! ایشون هم کمی تفکر کردن و گفتن : اول بزارید عکسو ببینم، اگه خوب بود باشه!! :d

سوتی دوست جانمان unique :
رفقایمان که در ردیف جلوی ما جلوس می کنند، تا انتها زبان را از حلقوم مبارک خارج کرده بودند (نمی دانیم هدف چه بود از این حرکات! ) یونیک جان هم اومد یه چیزی گفته باشه، گفت مثل صد و یک اسب خالدارن!! :D   حالا ما نمی دونیم شباهت اسب و سگ رو دقیقا به کدوم بخششون نسبت بدیم!!


پ.ن : دقت نکردی خب!! اسب و سگ شباهت های زیادی دارن، شما نمی تونین شباهتشو درک کنین به یونیک جان مربوط نیست اصلا!! ایشون سوتی نمی دن اصلا!!

خبر مهم : طبق آخریب تحقیقات، بهشت 8 در داره که 3 تاش رو قمی ها بازه!!  
 منبع : خانم ... دبیر محترمه ی دین و زندگی مجتمع ...


پ.ن: خدا این متفکران روشن فکر رو از مدرسمون بر نداره!!
نوشته شده توسط Odyssey در پنجشنبه 7 آبان 1388 و ساعت 05:38 ب.ظ [+] | comments

همایش!
بعد از مدت ها انتظار بالاخره اون روز فرا رسید!! و اما چه جوری فرا رسید!! مثل همیشه مملو از سوتی های اینجانب!

آخرای سالن نشسته بودم، یه کاری داشتم، اومدم بلند شم، پام گیر کرد به دسته ی صندلی!! پرتاب شدم ... دو ردیف آخر آقایون و خانم ها زدن زیر خنده!! منم که هم خندم گرفته بود هم له شده بودم دویدم رفتم آبدارخونه !!
یکی از دوستان بهم گفت بیا بشین اینجا!! نگو صندلی خراب بود!! تا نشستم، با کف صندلی اومدم پایین!! (اتفاقا همون صندلی بود که بهش گیر کردم، چاهی بود که خودم کنده بودم!!) و باز هم چیزی که به گوش می رسید اون لحظه صدای خنده ی آخری ها به اینجانب بود!!
بیچاره آقای ناظمی داشت سخنرانی می کرد، یهو صدای پودر شدن شیشه از آبدارخونه اومد!! نمی دونم تو اون موقعیت کی زد ظرف شکوند!!!

از همه جالب تر  طرز جمع کردن سوال ها توسط یکی از آقایون بود!! از هر ردیف، به دو نفر اول می گفت سوالی ندارید؟؟(هر ردیف تقریبا 15 تا صندلی بود)
در آبدارخونه واستاده بودیم، یهو دیدیم همین آقای بالایی، با قیافه ی غضب ناک اومد تو، تقریبا هر چی از دهنش در اومد به گروهی از جماعت حاضر در سالن داد که آاااااااااااااای!! اینا هیچی حالیشون نیست!! نشستن هر هر می خندن فقط !! منم با چشمانی گرد ایشون رو نظاره می کردم و چون با اخلاقیاتشون آشنایی داشتم از قبل و برخورد هایی هم داشتیم( که نزدیک بود تلفات هم بده!) و می دونستم مقدار زیادی اغراق می کنه و اگه کاری نکنم الانه که آبروریزی راه بندازه،  گفتم کیـــــا؟؟؟؟ گفت: حالا!! بعضی ها دیگه!! (می دونستم کیا رو می گه) گفتم : خب بگید که برم تذکر بدم بهشون!! یهو با چشای گرد منو نیگا کرد گفت: شما؟؟؟ نـــــــه!! زشته!! نمی خواد برید!! منم نزدیک بود بترکم از خنده، جلو خودمو گرفتم و فقط چپ چپ نگاش کردم!همچین می گفت زشته انگار می خواستم برم کجا!!حاضرین هم خنده ی خود را کنترل می نمودند! گفت: واسه خودتون می گما البته!! (سووووت)
پ.ن: همایش جالبی بود!!
پ.ن: روز بعد همه جا شایعه شده بود که من موقع کنفرانس دادن افتادم زمین!!
پ.ن: آقای ناظمی خیلی آدم جالبی بود!! خوشمان آمد خیلی!

نوشته شده توسط Odyssey در یکشنبه 3 آبان 1388 و ساعت 05:48 ب.ظ [+] | comments

All Rights Reserved 2005-2006 © http://odyssey.mihanblog.com