...odyssey... اینجا خندیدن به من آزاد است! آقا گفتم فقط اینجا ها!فردا نیای بهم بخندی بگی خودت گفتیا! :D http://odyssey.mihanblog.com 2017-10-20T06:22:32+01:00 text/html 2011-07-16T14:20:18+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey چی گفتی؟ \:) http://odyssey.mihanblog.com/post/73 <P dir=rtl style="COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=3><SPAN lang=FA>ها ها ،سلام :ی</SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=3><SPAN lang=FA>امروز رفتم کلاس آیین نامــــــــــــه، خانمه خشن میزد یه مقداری،منم که نیشم بـــــــــــــــــــــــاز :ی ، هی میخندیدم،اونم هی چشم غره می رفت</SPAN><IMG src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/23.gif"><SPAN lang=FA>، یه جا هم سوال پرسیدم،چنان نگاهم کرد که میخواستم بگم غلط کردم،بیخیال! کلا یجورایی سوال ممنوع بود :ی ولی در کل بخیر بگذشت </SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=3><SPAN lang=FA>یه خاطره ای از یه دوستی کش رفتم،میگم براتون:</SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=3><SPAN lang=FA>یه روز با دوستان نشسته بودیم تو حیاط دانشگاه(آزاد :ی)،جمع بودیم حرف میزدیم،یهو یه احمقی برگشت گفت رتبتون تو دانشگاهو بگین،آقا از اونجایی که ظرفیت دانشگاه 339 نفر بود و رتبه ی منم توی اون دانشگاه&nbsp;339،تو دلم هرچی فحش یافتم نثارش کردم،بعد الکی گفتم من رتبم 125 بوده! بعد یه احمق دیگه ای گفت عجب اسکلی بوده نفر آخر!! همه هم شروع کردن به خندیدن و تایید کردن،منم 2برابر فحش هایی که به اولی دادم رو تو دلم حواله ی این یکی کردم،بعد واسه اینکه ضایع نشه گفتم آره بابا خیلی اسکل بوده یارو </SPAN><SPAN dir=ltr>:</SPAN><SPAN lang=FA>ی</SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=2><SPAN lang=FA>پ.ن1: خانمه گفت ایندفعه چون تعداد خیلی زیاد بوده،دختر و پسرا رو جدا کردیم.شانسه داریم ؟ :ی</SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=2><SPAN lang=FA>پ.ن2:یه پسره اومد به یکی تیکه بگه،پاش گیر کرد به سنگ پرتاب شد،هاهااااا:</SPAN><SPAN lang=FA>)))</SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=2><SPAN lang=FA>پ.ن3:میگم این دوستمون حالا شانس آورده رتبه ی 125 تو اون جمع حضور نداشته...:))))</SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=2><SPAN lang=FA>پ.ن4:همین دوستمون یه خاطره ی دیگه هم داره که از گفتنش شدیدا معذوووورم ،بی آبرو :ی</SPAN></FONT></P> <P dir=rtl style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=2><SPAN lang=FA></SPAN></FONT>&nbsp;</P> <P dir=rtl style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT size=2><SPAN lang=FA></SPAN></FONT>&nbsp;</P> text/html 2011-07-09T03:24:12+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey آزاد،یا به عبارت بهتر ول معطل http://odyssey.mihanblog.com/post/72 <P><FONT color=#999999 size=3>ها ها،من برگشتم :ی</FONT></P> <P><FONT color=#999999 size=3>آقا جاتون خالی رفتم واسه کنکور آزاد،نشسته بودم تو اون حیاط گـــــــــــــــــرم،آفتاب هم می خورد تو مخم،سرم پایین بود که یه چیز جالب دیدم یهو،کفشایی با پاشنه 7 سانتی!!سرمو آوردم بالا،دیدم به به چه خانم با شخصیتی...رو به رومو نگاه کردم،دیدم بـــــــه به چه آقایون باشخصیتـــی...تو کف شخصیتا بودم که یهو دیدم ساعت یادم رفته بیارم،پاشدم رفتم درجستجوی ساعت،خانمای مراقب که به روی مبارک نیاوردن،رفتم پیش آقایون،گفتم من ساعت ندارم،چی کار کنم؟ گفت ساعت؟ساعت میخوای چیکار؟ 2دقیقه همینجوری نگاش کردم،خودش خندید از حرف مزخرفی که زده،گفتم خیلی ممنون،داشتم میرفتم بالا،دیدم صدام میکنن،برگشتم دیدم یه آقای آبدارچیو مجبور کردن ایثار کنه ساعتشو بده بهم،انـــــــقده خوشال شدم :ی کلی دعاش کردم</FONT></P> <P><FONT color=#999999 size=3>رفتم نشستم سر جام،بعد با خودم گفتم زشته اینهمه راه اومدم دستشویی نرم،پاشدم رفتم پایین،دیدم نوشته دستشویی برادران،گفتم حالا برادر کجا بود این وسط...درو باز کردم دیدم یه پسره واستاده<IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/84.gif">البته داشت دستاشو می شستا :ی درو بستم یهو جیم زدم رفتم بالا</FONT></P> <P><FONT color=#999999 size=3>خلاصه آزمونو دادم و به حالت جنازه اومدم خونه،اما بالاخره راااااااااااحت شدم :ی</FONT></P> <P><FONT color=#999999 size=2><STRONG>پ.ن1:مهمونی بود یا آزمون؟ 7 سانتی آخه؟!</STRONG></FONT></P> <P><FONT color=#999999 size=2><STRONG>پ.ن2:بعد آزمون یه برگه نظرسنجی داده بودن،نوشته بود نظر شما در مورد سوالات عمومی چیست؟ 1-زیاد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 2-مناسب&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 3-کم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ینی چی اونوقت؟</STRONG></FONT></P> <P><FONT color=#999999 size=2><STRONG>پ.ن3: یه ساعت مونده به&nbsp;آخر آزمون،سرمو آوردم بالا دیدم 4-5&nbsp;نفر موندیم،آخه آبمیوه هم نمیدادن بگیم واسه سادنیس اومدن...</STRONG></FONT></P> <P><FONT color=#999999><FONT size=2><STRONG>پ.ن4: ها ها ،گند زدم به سراسری اسـاسی</STRONG></FONT> <IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></FONT></P> text/html 2011-06-14T10:47:44+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey ها؟ http://odyssey.mihanblog.com/post/71 <font style="color: rgb(153, 153, 153);" size="3">چه کپک هایی اینجا روییده، به به <br>بعد کنکور میام همه ی این کپکا رو می فروشم بهتون،زیر قیمت بازار </font> text/html 2011-01-03T09:44:23+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey آره؟ http://odyssey.mihanblog.com/post/70 <font style="color: rgb(153, 153, 153);" size="2">میگن فردا خورشید گرفتگیه،<br>راس می گن؟</font><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><span style="color: rgb(153, 153, 153);">پ.ن:به خورشید هم<span style="color: rgb(255, 0, 0);"> نمیشه</span><span style="color: rgb(102, 255, 255);"> اعتماد</span> کرد</span><br> text/html 2010-09-29T12:04:00+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey جان؟! http://odyssey.mihanblog.com/post/69 <P><FONT style="COLOR: rgb(153,153,153)" size=3>سر میز شام شوهرخاله گرامی واسم نوشابه سیاه ریخت،<BR>- بفرمایید...<BR>-نه مرسی من چایی نمی خورم<BR>-؟!</FONT><BR style="COLOR: rgb(153,153,153)"><BR style="COLOR: rgb(153,153,153)"><FONT style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(153,153,153)" size=2>پ.ن:در طی 2-3 روز، 7-8 بار عبارت الحق که تیزهوشی رو شنیدم! :D</FONT><BR></P> <P>&nbsp;</P> <P>&nbsp;</P> <P>&nbsp;</P> text/html 2010-07-25T09:50:52+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey IQ ... http://odyssey.mihanblog.com/post/67 <font style="color: rgb(153, 153, 153);" size="3">رفتم دکتر واسه سرماخوردگی،مادر جان به دکتر گفت:این سرش خیلی درد می گیره،ببینین سینوزیت نداره؟! <br>دکتر:خب سریع برو همین جا یه عکس بگیر از سرت بیار ببینم!<br>بین راه دوتا ساختمون،یکی از دکترا که دوست بابام بود رو دیدیم،گفت اینجا چیکار می کنین؟گفتیم اومدیم از کلّم عکس بگیریم!خلاصه رفتیم و عکس رو گرفتیم،تو راه برگشت به ساختمون اولی،دوباره دکتر رو دیدیم،بابام گفت یه نگاه به عکس بنداز ببین سینوزیت داره یا نه!نگاه کردند گفتند نه!چیزیش نیست،ولی حالا به دکتر خودشم نشون بده!<br>اومدیم پیش دکتر جان نابغه!یه نگاه به عکس انداخت:اوووه!سینوزیت شدید داری!<br>من هم خنده ام گرفته بود به بابام هی با تعجب نگاه می کردم!<br>اونم کلی راه و روش های مزخرف گفت،بعد گفت می دونم سخته،ولی تو می تونی!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/30.gif"><br>یه دکتر دیگه اومد کنار دستش نشست،آقا به دکتره گفت آقای فلانی،دارو بنویس واسه سینوزیت شدید(فکر کنم خودش بلد نبود <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">) دکتره هم نوشت!<br>بعد با تعجب تمام اومدیم بیرون،بابام به اون دکتری که نسخه رو نوشته بود،گفت ببخشید من عکسو به آقای *** نشون دادم،گفتن چیزی نیست!میشه یه نگاهی بندازین؟ دکتره هم عکسو با دقت نگاه کرد،ولی هرچی گشت چیزی پیدا نشد <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">بعد دوباره معاینه ام کرد،گفت سینوریت نیس <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"> ولی یه آمپول مرحمت نمودند اضافه کردن به نسخه!!<br>بعد گفت هااا،اومدی درستش کنی بدتر شد؟حالا آمپولم داری<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/71.gif"><br></font><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="2">پ.ن:دکتر اولی معاینه ام هم نکرد!!<br>پ.ن:کی به دکترا مدرک می ده؟<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>پ.ن:دکتر دومی روش نمی شد خط بزنه رو داروهای قبلی،گفت نخور اینارو،اگه خوب نشدی بخور!!!<br>پ.ن:چقدر تو این پست دکتر دکتر گفتم!!اه ه ه ه!<br>پ.ن:از همه ی دکترای زحمت کش تشکر می نماییم که با تشخیصات خود حال مریضا رو میگیرن!<br>پ.ن:باور کنین اگه بهش می گفتم تومور مغزی دارم یا نه،می فرستاد منو شیمی درمانی!!<br>پ.ن:چقد پی نوشت!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></font> text/html 2010-06-03T03:34:42+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey موزیِ موزی زاده http://odyssey.mihanblog.com/post/65 <font style="color: rgb(153, 153, 153);" size="3">هان،موزی تولدت مبارک،این پست رو فکر کنین 2 روز پیش گذاشتم :D<br>چند تا از آثار این گرانمند هنرقدر رو می زارم که...ببینین خب :D</font><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="2"><br>پ.ن: روز کم بود واسه به دنیا اومدن وسط امتحانای ترم حالا؟ :D</font><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><font style="color: rgb(153, 153, 153);" size="2"><br><font style="font-weight: bold;" size="3"><br>داستان قهرمان -</font><wbr style="font-weight: bold;"><font style="font-weight: bold;" size="3"> خورشید و اسبش</font></font><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="3"><br>(در ادامه مطلب شاهکارشو ببینین :D)</font><br> text/html 2010-05-12T07:43:35+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey ماجراهای ادی و ایرانسل 2 http://odyssey.mihanblog.com/post/64 <font style="color: rgb(153, 153, 153);" size="3">کارت شارژی تهیه نمودیم،به خیال خود شگفت انگیز شارژ کردیم، بعد اعتبارمان را چک کردیم!<br>- ای ایرانسل لعنتی،من که شگفت انگیز زدم که! بازم قاطی کرده احمق!<br>چند روزی گذشت! دوباره شارژ گرفتیم و باز هم به خیال خود شگفت انگیز...!<br>- ای بابا! مثل اینکه جدی جدی ایرانسل داغونه ها! چرا شگفت نمی زنه نامرد!<br>فردای آن روز،رو به رفیق:<br>من:واسه تو شگفت می زنه ایرانسل؟ <br>رفیق: آره!همین دیروز زدم!<br>من: eee? پس چرا من *140*... رو می زنم عادی شارژ می شه؟<br>رفیق: 140 یا 144؟؟؟<br>من:...<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></font><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="2">پ.ن: واسه حافظه ام واقعا متاسف شدم!!من همیشه شگفت انگیز می زدم آخه!!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif">:D<br>پ.ن:آخه فکر می کردم 141 واسه شارژ عادی بوده :D</font><img src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"><br><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="2">پ.ن: خدا رحم کرد به اپراتور زنگ نزدم :D<br>پ.ن: در کل لعنت به ایرانسل!فقط اینترنتش خوبه!مبلغی از شارژ منو هم بالا کشید،خورد!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/46.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>پ.ن:اینطور که بوش میاد،منتظر بخش های بعدی ماجراهای ادی و ایرانسل </font><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="2">باشید!</font><img src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"><img src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"> text/html 2010-04-04T11:49:48+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey ماجراهای ادی و ایرانسل1 http://odyssey.mihanblog.com/post/63 <font style="color: rgb(153, 153, 153);" size="3">از دوستان شنیدیم که بسته GPRS چیز خیلی خوبیه!!تصمیم خودمان را گرفتیم که یکی از این بسته ها تهیه نموده و بزنیم تو رگ!!<br>راه افتادم تو خیابون،اکثر مغازه ها بسته بودن،یه دونه نمایندگی ایرانسل باز پیدا کردم،رفتم تو: آقا بسته ی GPRS دارید؟<br>آقاهه: چی؟<br>من: GPRS!! <br>آقاهه: چی هست؟<br>من:از همینایی که می گیرن واسه اینترنت و...مثل کارت شارژه دیگه!!<br>آقاهه:وایمکس؟<br>من:نــــه! آقا بی خیال نداری! :D<br>آقاهه: شرمنده ها!شب می رم می پرسم ببینم چی هست!!<br>من:باشه!خدافظ!<br>اومدم خونه!به رفیق گفتم این بسته چه شکلیه؟از کجا باید بگیرمش؟<br>رفیق:چـــــــــی می گی؟ <a href="http://www.irancell.ir/Layer2/?id=360" target="_blank" title="">این کد ه</a>ا رو بزن دیوونه...<br>من:...<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif"><br><br></font><br style="color: rgb(153, 153, 153);"><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="2"><br>پ.ن:بیچاره طرف فکر کرد یه چیز جدید اومده این خبر نداره! :D<br>پ.ن: به خودم پیشنهاد می دم دیگه از جلو اون مغازه رد نشم! <img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>پ.ن:خوبه مغازه های دیگه بسته بودن!!تازه سوپر هم می خواستم برم بپرسم!!<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/85.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><br><br><br><br style="color: rgb(0, 153, 0);"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(0, 153, 0);" size="3"><span style="font-weight: bold;">ویژه نوشت: به </span></font></font><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(0, 153, 0);" size="3"><a style="font-weight: bold;" href="http://stupidtalents.blogfa.com/" target="_blank" title="">این بلاگ</a></font><font style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);" size="2"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(0, 153, 0);" size="3"><span style="font-weight: bold;"> حتما سری بزنین!ویژه می باشد :D</span></font><br></font> text/html 2010-03-18T11:17:21+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey یک روز گرم زمستانی http://odyssey.mihanblog.com/post/62 <P><FONT color=#999999 size=3>با رفیق قرار شد بریم دنبال کارمون،واسه ثبت نام کلاس در شهری دووووور :D ! صبح کله ی سحر پاشدیم رفتیم مدرسه،دنبال یه سری پرونده ی بسیـــــــــــج و...!! گشتیم و گشتیم تا پیداش کردیم!معاون ****مون (فحش بزارید توش خودتون) پرونده رو نداد! گفت برید اونجا،بگید پرونده هست و...! ما هم کلـــــــــــی راه رو با مشقت های فراوان طی کردیم و رسیدیم به درهای بسته ی سازمان بسیـــــــــج!! یه نیم ساعتی دور سر خودمون چرخیدیم که مسئولان گرامیشون تشریف آوردن!! عجب جای وحستناکی بود!!از خنده داشتیم می مردیم ولی! خلاصه رفتیم تو! طرف گفت: کو پرونده؟ زدیم تو سر خودمون و 4تا فحش نثار معاون گرامی کردیم!! دوباره این همه راه رو برگشتیم!رفتیم دفتر،چشم غره ای به معامون رفتیم!ایشان هم دست پیش را گرفته بود که پس نیفتد!! سر ماجرایی هم بحث نمودیم با ایشان که نزدیک بود منجر به درگیری جدی شود!!اینا گذشت...<BR>در این بین هم 4بار از در بسیج رد شدیم، سربازه 3 بار گیر داد:خانــــم،از این در!!! منم سرمو انداختم پایین از همون در گنده رد شدم، رفیقم پشت سرم اومد! بار چهارم،خواستم از همون در گنده رد شم،نامرد زنجیرو انداخته بود،واستاده بود ببینه چی کار می کنم این دفعه!!مجبور شدیم از جلوشون رد شیم بریم، بچه پررو گفت خدافـــــــظ !!می خواستم بگم مـــــــــرض!! :D<BR>رفتیم بانک!!برای اولین بار :D <BR>قبض رو گرفتیم، یه نگاه انداختیم،یه چی نوشته بود که معنیش این بود: 124 نفر جلوت واستادن تو صف!! چشمانمان را مالیدیم، زدیم تو سر و صورت خودمان!نه! خواب نبودیم!یکم خندیدیم به خودمون، که مهلت ثبت نام در حال اتمام و ما اینجا در صف...!! رفتیم پیش یکی از مسئولان!گفتیم ما چه غلطی بکنیم؟ گفت برو وسط داد بزن بگو من عجله دارم!شاید یکی دلش سوخت!! می خواستم این پیشنهاد رو عملی کنم،که گفت برید شعبه ی اون یکی!1000 متر جلوتر!<BR>ما هم راه افتادیم! هر چی می رفتیم جلو مگه می رسیدیم! از 60 نفر پرسیدیم این بانکی که می گن کجاست!هر کی یه چی می گفت واسه خودش!رفتیم و رفتیم،گفتیم بریم از یه بانک دیگه آدرس بگیریم :d خوشبختانه دیدیم که بانک مورد نظر یکم جلوتره!!از دیدن بانک،اشک شوق تو چشامون جمع شد... :D<BR>رفتیم تو!دور سر خودمون داشتیم می چرخیدیم که از یکی پرسیدیم آقا ما باید چه غلطی بکنیم؟یه فیش الکی دستم داد،گفت برو واستا اونجا!! توجه که کردم دیدم برگه سر کاری بود! :d <BR>آخرش فهمیدیم از این فیش 3برگیا باید بگیریم :D رفیق اومد پر کنه برگه رو!همون اول، نوشته بود مبلغ به حروف!اینم به عدد نوشت!یهو گفتم چــــی نوشتی! :D آقا یه برگه دیگه بده!همون اولش خرابش کردیم! :D گفت بی خیال، رو همون بنویس!ما هم بلد نبودیم،پیشنهاد دادم به رفیق، که از رو دست کناری تقلب کنه!داشتیم به صورت تماما حرفه ای از رو دست آقاهه نگاه می کردیم، که در یک لحظه، متوجه شدم ایشون هم از رو ما داره نگاه می کنه!! <BR>به زور و بلا برگه رو پر کردیم، رفتیم یه سازمان بسیجی دیگه!! </FONT></P> <P><FONT color=#999999><FONT size=3>آقاهه با حالت بازجویی : واسه چی&nbsp; اومدین؟ <BR>رفیق:المپیاد!<BR>طرف: سال چندم؟<BR>رفیق:3<BR>طرف: رشته؟<BR>رفیق:ریاضی!<BR>(در این حین قیافه ی من رو در حالی که تلاش می کنم جلوی انفجار خندمو بگیرم تصور کنین خودتون!)<BR>طرف: من لیسانس ریاضی دارم! من خیلی باهوش بودم! من خیلی مخ بودم،خیلی استعداد داشتم، من...<BR>رفیق: بله بله!! (سعی می کرد جدی باشه!)<BR>من:<IMG src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif"><IMG src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"><BR>1ساعت داستان تعریف کرد، بعد گفت عجله کنین!الان در رو می بندن!! برید بقیه امضا ها رو بگیرید!! (یا ابوالفضل! چند تا دیگه امضا؟؟؟؟؟؟؟)<BR>در آخر به حالت&nbsp; نیمه جون رسیدیم خونه!پاهام کاملا فلج بود دیگه! <BR></FONT><BR></FONT><FONT color=#999999><FONT style="FONT-WEIGHT: bold" size=2>پ.ن: من غلط بکنم دیگه بگم خودم می تونم برم بانک!! :D<BR>پ.ن:واقعا درک کردیم ادارات ایران چه طوری مسئولیت های خودشونو انجام می دن! پدرمون در اووومد!!<BR>پ.ن:کار ما تو بانک،گیر یه آقایی افتاده بود، که ماشالله یه دونه امضا می کرد، یه داستان واسه دور و بریا تعرف می کرد!می خواستم بزنمش دیگه!!حالا جالب اینجا بود که یه خانمه هم بود تو قسمت بقلی،بدون اینکه حرف بزنه،100 نفر رو راه انداخت!این هنوز کار4 نفر رو انجام نمی داد!! بعد می گن خانما حرف می زنن!!</FONT><BR></FONT><FONT style="FONT-WEIGHT: bold; COLOR: rgb(255,102,0)" size=3><BR><FONT color=#999999>دیدی چی شد؟یادم رفت عید رو&nbsp; تبریک بگـــــــــم!!<BR>عید همه مبـــــــــــــــــارک!!!</FONT></FONT><FONT color=#c0c0c0><FONT color=#999999><IMG src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><BR><BR></FONT></P></FONT> text/html 2010-02-21T12:44:51+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey سوتی در حد... http://odyssey.mihanblog.com/post/59 <font size="3">توصیه ی رئیس محترم آموزش و پرورش به دانش آموزان فرزانگان:<br>...در آخر من به شما می گم که،در هر زمان و مکانی، چشم و گوش و<br><span style="color: rgb(255, 0, 0);">&nbsp;لب</span> هاتونو به <span style="color: rgb(255, 0, 0);">لب</span> های مقام معظم رهبری بدوزید!!!!</font><br><font size="3"><br>...باور کنین نگاه من به شما،نگاه اعتقادیه!!!(آره جان عمه ی بزرگوارت!!)</font><br>&nbsp;<br><font style="font-weight: bold;" size="2">پ.ن:در اینجا بود که دیگه از دست ما کاری بر نمیومد،کلا صف منفجر شد!</font><br><font style="font-weight: bold;" size="2">پ.ن:سوال کنکور 1390:ملاک برای انتخاب این رئیس دقیقا چی بوده؟؟</font><br><font size="2"><span style="font-weight: bold;">الف) ریش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ب) پشم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ج) کم بودن مصرف آب توسط ایشان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; د) همه موارد(یه نسبتی هم داشته با احمت...)</span></font><br> text/html 2010-01-04T15:45:31+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey امتحانای لعنتی، از دیروز تا فردا! http://odyssey.mihanblog.com/post/55 <font size="3">بالاخره این امتحانای .... هم تموم شدن! <br>و اما خاطرات شیرین جلسات امتحان!! :<br>&nbsp;<br>نشستیم سر جلسه، امتحان فیزیک داشتیم، مراقبمون دبیر فیزیک شهید بهشتیا بود! تو این روز فهمیدم، همیشه وضعیت بدتری می تونه باشه! صد رحمت به دبیر ماها! واقعا دلم به حال شهید بهشتیا سوخت! :D<br>وسط امتحان، شنیدیم صدای فجیع کشیده شدن دستمال کاغذی رو تخته میاد! سرمو آوردم بالا، دیدم آقا افتادن به جون تخته! :d&nbsp; هیچی نگفتیم، یکی از بچه ها متوجه نشد که کار، کار همین دبیره است، یهو با یه لحن بدی گفت&nbsp; این صدای چیـــــــــــه! یهو سرشو آورد بالا، دید کار دبیر فیزیکه، اون "چیه" تو دهنش خشکید، همه زدن زیر خنده! دبیر هم خنده ای کرد و انگار نه انگار که کسی اعتراضی کرده، با کمال خونسردی به کارش ادامه داد!!!<br>حالا بماند که یه سوالی هم بلد نبودن حل کنن <img src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"></font><br><img style="width: 258px; height: 373px;" src="http://www.freeimagehosting.net/uploads/e1ba4443df.jpg"><br><font size="3">اینم چهره ی این استاد که توسط هنرمند گرانقدر شهید بهشتیا ، <a style="color: rgb(0, 153, 0); font-weight: bold;" href="http://www.paintit.blogfa.com/" target="" title="">استــــــــــــاد مــــــــــــوزی</a> به تصویر کشیده شده!:d<br><br>می خواستم ماجرا ها رو به ترتیب بنوسم، خودم که حافظه ندارم یادم بیاد چی داشتیم،خواستم برنامه امتحانیو نگاه کنم ، که خب خواهر جانم زحمت کشیده بود و پاره اش کرده بود از طرف من :D<br><br>بعضی از دبیرا ،مثلا دبیر فیزیک *** مون، خیلی مراقب بدی بود، سر امتحان ربان هم اومد اقتدارشو نشون بده، برگه از دست یکی کشید، که به کلی التماس برگردوند!<br>صحنه ی جالب این بود: بچه ها یکم سر و صدا می کردن سر جلسه، با یه حالتی این دبیرمون گفت : ساکت باشید، من جدیم ها!!برگه می گیرم ازتون!&nbsp; ما فکر کردیم داره جک می گه! زدیم زیر خنده! بعد دیدیم نه، مثل اینکه قیافش جدی بوده اون لحظه! (قل مراد داره گریه می کنه! :D) فقط خدا رحم کرد ننداختمون بیرون :D<br><br>به این نتیجه رسیدم که با فکر تر و منظم تر از معاونای مدرسه ی ما پیدا نمی شه کلا! وسط امتحان فیزیک، نمونه سوال عربی پخش می کنن، البته ما می دونیم که این کارا همش به خاطر خودمونه، تمرکز هم سر امتحان اصلا چیزی مهمی نیست، هر کی گفته تمرکز لازمه، چرت گفته، برید از ناظمای ما بپرسید!! فقط مونده بود وسط امتحان یکی بیاد آدامس بفروشه!!<br><br>جالب ترین صحنه،سر یه امتحان دین و زندگی بود، بچه ها پای تخته، آیه رو به انگلیسی نوشته بودن!!! وقتی دیدیم داشتیم منفجر می شدیم،(البته اون آیه تو امتحان نیومدا! :D ) از اون بدتر این بود که ناظم گرامی اومد تخته رو نگاه کرد، گفت : خوب! تقلب هم که ننوشتن و ... !!! نفهمید!! </font><img src="../../../../../../../../../../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><br><font style="font-weight: bold;" size="2"><br>پ.ن: به دلیل طولانی بودن ماجرا ها، کوتاه مدت بودن و شاید کلا بی مدت بودن حافظه من، همینا رو فقط نوشتم! <br>پ.ن: دوران امتحانا احساس می کنم آزاد تر بودم! البته الانم دوران نقاهت امتحاناست! کاش همش تو این دوران نقاهته بودیم :D</font><br><br><br><br><img src="file:///C:/DOCUME%7E1/Tarasheh/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot.png" alt=""><img src="file:///C:/DOCUME%7E1/Tarasheh/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-1.png" alt=""> text/html 2010-01-04T04:08:41+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey سینما یا...؟! http://odyssey.mihanblog.com/post/54 <font size="3">همانطور که می دانید ما در دوران لعنتیه امتحانات به سر می بریم، <br>به همین خاطر به فعالیت پرورش کپک در بلاگمان مشغول می باشیم!<br>و اما ماجرای این بار:<br>به علت تولد یونیک جان، دوستان بعد امتحان به مغزشان خطور کرد که به سینما برویم! ساعت10 صبح!!<br>تو کوچه واستاده بودیم، یه 206 اومد رد شه، مثل اینکه ما راه رو سد کرده بودیم، یک عدد پیرزن کولی و بیـــــــق(!!) ، شروع کرد به دری وری گفتن و فحش دادن به ما، که از جلو راه برید کنار و ...! ما چشمانمان 4 تا شده بود، که در این لحظه راننده ی نامرد سرشو آورد بیرون، گفت مرسی حاج خانوم!! چشمانمان به 8 عدد ارتقا یافت!! مرتیکه ی پررو! حالا اون پیرزنه مگه ول می کنه! هر چی از دهنش در اومد به ما و مدرسمون گفت! گفت: اینجا مدرسه نیست...!!!<br></font><font style="font-weight: bold;" size="2"><br>پ.ن: دیوانه فکر کرده بود ما برای جلب توجه ، سر راه واستادیم!! خدا شفایش دهد!</font><br><font size="3"><br>در راه، گله ای پسر جلوی ما افتادند، ما از کنارشون رد شدیم، از پشت سر ما گاهی چرندیاتی ول می کردند، ما یه جا وایستادیم، اینا رد شدن و کلا فاصله گرفتیم، ولی اینقدر مثل مورچه راه رفتند، که دوباره رسیدیم بهشون!! حالا موندیم ازشون رد شیم، یا پشت سرشون بمونیم! نصفمون رد شدن! منم عزمم رو جزم کردم که با دوستام رد شم از کنار اینا، بعد گازشو گرفتم و رفتم! یهو دیدم جلوی اونام، ولی تنها!! دوستام جا موندن!! </font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"><br><br><font style="font-weight: bold;" size="2">پ.ن: پسرک های پررو، می گفتن اه! اینا چرا همش می چسبن به ما!! (<img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif">)</font><br><br><font size="3"><br>و اما! رفتیم تو سینما! دیدیم فقط ماییم و 4-5 نفر دیگه!! <br>نشستیم، که مثلا فیلم ببینیم(نیش و زنبور بود، مزخرف هم بود!) <br>من تو بحر فیلم بودم که یهو دیدم ردیفمون منفجر شد!! از حالات بچه ها فهمیدم که بعـــله!! ظاهرا افراد حاضر(به جز دوستان من)، برای کار دیگه ای اومده بودند و به تنها چیزی که توجه نمی کردند، فیلم بود!! تنها چیزی که می تونم بگم اینه که حالم به هم خورد!<br></font><font style="font-weight: bold;" size="2"><br>پ.ن: به دلیل مسائل اخلاقی، از بازگویی صحنه معذورم!!<br>پ.ن: متاسفم برای اون افراد و خانوادشون! عوضی ها ! با لباس مدرسه... دختر راهنمایی...<br>پ.ن:من دیگه سینما نمی رم! :D<br>پ.ن:می گم اسم سینما باید تغییر کنه ها!!</font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif"><br><font style="font-weight: bold;" size="2"><br><font size="3"><br>**یونیک تولدت مبارک!! از شانست هر وقت می رم مغازه، بستست!</font></font><img src="../..http://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/85.gif"><font style="font-weight: bold;" size="2"><font size="3">**</font></font> text/html 2009-12-19T10:04:35+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey جاااان؟؟؟ http://odyssey.mihanblog.com/post/52 <FONT size=3><FONT color=#999999><FONT style="COLOR: rgb(0,0,0)">سلام! اول عذرخواهی می کنم واسه این مدت طولانی که نبودم،<BR>&nbsp;یعنی بودم، ولی نشد بنویسم! بگذریم!<BR>بریم سر اصل مطلب! :D<BR>1.رو تختم بودم، گوشیمو گذاشتم بالا سرم، دختر خاله ی 3-4 سالم هم واستاده بود، <BR>برگشت گفت: گوشی بالای تخت ضرر داره!!<BR>چشام شد 4تا!! گفتم چی داره؟ <BR>گفت: ضرر!<BR>من: حالا یعنی چی؟<BR>اون: یعنی ... خدا دوستش نداره!! (منظور از شناسه ی&nbsp; ِش، فرد گذارنده ی گوشی بر بالای تخت است!!)<BR>من : ...!!!؟؟؟ :)) </FONT><BR style="COLOR: rgb(0,0,0)"></FONT></FONT><FONT style="COLOR: rgb(0,0,0)"><BR><FONT color=#999999 size=2>پ.ن: بچه هم بچه های قدیم!! والله!</FONT></FONT><BR style="COLOR: rgb(0,0,0)"><FONT style="COLOR: rgb(0,0,0)" size=3><BR><BR><FONT color=#999999>2.سر کلاس تاریخ، چند وقت پیش، داشتیم بحث می کردیم سر اینکه ، آدما هر چیو واسشون ممنوع کنن، به سمتش گرایش پیدا می کنن.<BR>یکی از دوستان اومد مثال بزنه، گفت : آره دیگه!! مثل همون فیلمه سوسمار!!چون ممنوع شد همه رفتن گرفتن دیدنش!<BR>با چشای گرد برگشتم نگاش کردم، <BR>من: چـــی؟ اون دیگه چیه؟؟<BR>اون: سوسمار دیگه!! ندیدی؟؟<BR>من: احیانا منظورت مارمولک نیست؟؟ :))<BR><BR></FONT></FONT><FONT style="COLOR: rgb(0,0,0)" size=2><BR><FONT color=#999999>پ.ن:پرویز پرستویی خودکشی خواهد کرد! :D<BR>پ.ن:البته یکم که فکر می کنم می بینم مارمولک و سوسمار خیلی هم فرقی ندارن!! :-"<BR><BR></FONT><FONT size=3><BR><FONT color=#999999>3.مامانم می گه وقتی بچه بودی به استانبولی پلو می گفتی پلو آبی!!!</FONT></FONT><BR><BR><FONT color=#999999>پ.ن: آبی و قرمز هم فرقی با هم ندارن همچین!! :-"<BR><BR>کلی نوشت: این روزها اتفاقاتی خفن دارد میفتد که کاملا باعث قاطی کردن من و به هم ریختن وضعیت عادی زندگیم شده! دعا کنین اگه می شه! :D</FONT></FONT><BR style="COLOR: rgb(0,0,0)"> text/html 2009-12-01T13:44:31+01:00 odyssey.mihanblog.com Odyssey جالب انگیز ناک! http://odyssey.mihanblog.com/post/51 <font style="color: rgb(0, 0, 0);" size="3">به نقل از دوستان، به قلم ادی:<br><br>دوست1:<br>شب عید قربان، ساعت 2 نصفه شب، با دختر داییم دو تا تفنگ ترقه ای برداشتیم، از پینجره به بیرون چند تا پشت سر هم شلیک کردیم، بعدش ملت ریختن بیرون، فکر کردن یکی تیراندازی کرده، داییم هم پرید اومد بالا، گفت بچه ها! چی شده؟ تیر اندازی کردن؟ سالمین؟<br>ما هم دیدیم اوضاع خرابه، شروع کردیم به گریه زاری که ای واااای!! ما می ترسیم، من خوابیم نمی بره و ...!! <br>یهو دیدیم پلیس هم اومده، ولی به نقشمون ادامه دادیم! (ماشالله رو نیست که!!) <br>بعدش هم با دختر داییم رفتیم تو اتاق، یه بالش گذاشتیم تو دهنمون(در نقش صدا خفه کن) انقد خندیدیم که داشتیم می مردیم!</font><br style="color: rgb(0, 0, 0);"><font style="color: rgb(0, 0, 0);" size="2"><br>پ.ن: من کــــــــــــف کردم!! این یه کار رو دیگه فکرشو نمی کردم بکنه! :D<br>پ.ن: خدایا ! من هیچ وقت به خودم جرئت نمی دوم از این غلطا بکنم! </font><br style="color: rgb(0, 0, 0);"><br style="color: rgb(0, 0, 0);"><font style="color: rgb(0, 0, 0);" size="3"><br>دوست2:<br>رفتیم مغازه، چند تا بستنی گرفتیم، بابابزرگم خواست حساب کنه، 3 تا 50 هزار تومانی در آورد داد به یارو، اونم گفت: آقا ببخشید، 1900 تومان می شه!!! <br>بابابزرگم گفت: ببخشید، بفرمایید اینم بقیش!! یه دونه دیگه 50 هزاری در آورد داد بهش!!!! <br></font><br style="color: rgb(0, 0, 0);"><font style="color: rgb(0, 0, 0);" size="2"><br>پ.ن: دم بابابزرگش گرم!! معلوم نیست چقدر تا حالا از این پولا داده اینور اونور!<br>پ.ن: من حاضرم از این به بعد خرید های بابابزرگتو به عهده بگیرم :d<br><br><br>پ.ن : اون عکسی که گذاشتم تو 2 پست قبل، سر کلاس یکی از بچه ها برگشت به دبیر هندسه گفت : آقای م***زاده ، عکستونو دیدین؟؟ دبیر، با لبخند: کجا؟&nbsp; دوستم: بلاگ ادی دیگه!!!&nbsp; <br>در این لحظه می خواستم پاشم خفش کنم اون دوست رو!!<br>پ.ن: تولد یکی از دوستانه، تبریک می گم :D ایشالله به آرزوهایتان دست بیابید!</font> <br style="color: rgb(0, 0, 0);">